بابا بیا و ببین که در این زمانه عده ای مرا انکار میکنند
از دست این ناکسان زمانه رنجور گشته ام
بابا بیا و ببین که صورتم هنوز نیلی است
مثل مادرت زهرا هنوز کبود و زخمی است
بابا بیا و ببین که عده‌ای میگویند من دختر تو نیستم
پس چرا کنج خرابه سرت را روی دامن من گذاشتند
بابا بیا و ببین که آن کافران گشواره‌ها را از پیش من گرفتند
این بار با صد فریب قصد دارند تو را از پیش من بگیرند 
بابا بیا و ببین که زهرای سه ساله ات هنوز کتک میخورد
نه از دست شمریان و یزیدیان کافر در کربلا و شام آن زمان
بلکه از دست شمریان و یزیدیان کافر این زمانه کتک میخورد
بابا بیا و ببین موهای سرم یک به یک همه سفید گشته اند
از بس تشنگی,گشنگی و تازیانه خوردم در نبودنت مریض گشته ام
بابا بیا و ببین که من هنوز در آن کنج خرابه به انتظار تو نشسته ام
این بار نه لالایی شب میخواهم و نه اسباب بازی برای شادی دلم
این بار یک دنیا شکایت برای تو از عده ای جاهل و منفور آورده ام
بابا بیا و این بار انتقام مرا از دست این کافران از خدا بی‌ خبر بگیر
تا هیچ کسی‌ دیگر جرأت نکند که منکر دختر و بابا بودن ما شود

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 9:32  توسط مهدی   |