مباحثى از جلد ششم‏

غديريه ‏هاى قرن هشتم

در اين جلد غديريه‏ هاى قرن هشتم هجرى نقل شده و غديريه هفت نفر از شعراء بررسى شده است.

شمس الدين مالكى

شمس الدين مالكى  يكى از  غديريه  سرايان  قرن  هشتم  مى‏باشد. او قصيده ‏اى دارد  49 بيت و در آن تمامى سوره ‏هاى قرآن را تضمين كرده است، بيت اولش چنين است:

فى كل فاتحة للقول معتبرة حق الثناء على المبعوث بالبقرة

بررسى مناقب جعلى براى خلفاى راشدين

در اين جلد بعضى از مناقب على عليه السلام مورد بررسى قرار گرفته است. و در ضمن آن به بررسى روايات جعلى كه اصحاب عامه در مقابل فضائل على عليه السلام براى خلفاى خود جعل نموده ‏اند پرداخته شده است.

علم على عليه السلام

يكى از فضائل مسلم حضرت امير عليه السلام علم حضرت است، به اتفاق تمام صحابه اعلم اصحاب پيامبر بود. و روايات بسيارى از پيامبر در مورد علم حضرت در كتب عامه نقل شده است كه ما به عنوان نمونه چند مورد را ذكر مى‏كنيم:

1 -
پيامبر اكرم فرمود: من شهر علم هستم و على درب آن شهر است، و بر شهر نمى‏توان وارد شد مگر از درش.

2 -
ابن عباس از پيامبر نقل مى‏كند كه فرمود: من شهر علم هستم و على درب آن شهر است، هر كس طالب علم است ‏به درب علم روى آورد.

3 -
على برادر من است، و من از على هستم او در علم من، وصى و جانشين من است.

4 -
على پس از من اعلم اصحاب من است.

5 -
على مخزن علم من است.

6 -
على خازن علم من است.

مرحوم علامه براى اين احاديث ‏حدود 150 مصدر از كتب اهل سنت ذكر مى‏كند.

همچنين تمامى صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم يقين داشتند كه على عليه السلام در ميان آنها اعلم است، و حتى كسانى كه عليه امير المؤمنين عليه السلام وارد جنگ شدند به اين موضوع اقرار نمودند.

عايشه مى‏گويد: على عليه السلام اعلم مردم به سنت پيامبر است.

معاويه گويد: وقتى عمر با مسئله مشكلى برخورد مى‏كرد از على سؤال مى‏كرد.

خود عمر به اين مسئله در موارد متعددى اقرار نموده است و مكرر مى‏گفت: لو لا على عليه السلام لهلك عمر، «اگر على نبود عمر هلاك مى‏شد.»;«خدايا مرا در هيچ مشكله‏اى قرار نده كه على بن ابى‏طالب نباشد»;«پناه مى‏برم به خدا از مشكله‏اى كه على آنجا نباشد»;«زنان عاجز هستند فرزندى مثل على بياورند» يا «به تحقيق اگر على نبود عمر هلاك مى‏شد» يا «اى على اگر تو نبودى ما بى‏آبرو مى‏شديم

 

جعل حديث در علم عمر ...

در مقابل اين منقبت ‏حضرت امير، روات كذاب احاديثى در منقبت اربابان خود جعل كرده و تابعين آنها در كتب خود ذكر نموده ‏اند كه چند نمونه از آنها را ذكر مى‏كنيم:
ابن حجر هيتمى در كتاب «الصواعق المحرقه‏» صفحه 20 مى‏گويد: پيامبر فرمود: «انا مدينة العلم و ابوبكر اساسها و عمر حيطانها و عثمان سقفها و على بابها» يعنى: من شهر علم هستم ابوبكر اساس آن، و عمر ديوار آن، و عثمان سقف آن، و على در آن است!
ابن حجر اين روايت را از «فردوس الاخبار ديلمى‏» نقل مى‏كند، اين حديث در «فردوس الاخبار» و «صواعق‏» بدون سند ذكر شده است، و بعضى ‏ها به آخر حديث اضافه مى‏كنند «و معاوية حلقتها» (و معاويه حلقه در آن است).

حديث ديگرى جعل مى‏كنند كه «اگر علم عمر در يك كفه ترازو قرار گيرد و علم تمام مردم روى زمين در كفه ديگر، علم عمر سنگين‏تر خواهد بود

انگيزه جعل اين احاديث

بطور كلى جعل اعلميت عمر يا ابابكر جهت توجيه غصب خلافت مى‏باشد، چرا كه تقديم مفضول بر فاضل عقلا قبيح است، و معقول نمى‏باشد كه خليفه رسول اعلم نباشد، چه آنكه خودشان هم مى‏دانند كه خفاش نمى‏تواند براى آفتاب، جهل مطلق براى علم محض، غوطه ‏ور در شهوات براى منزه ‏ترين شخص از شهوات، ظلمت مطلق براى نور محض، عاشق مقام و رياست‏براى متنفر از رياست و مقام (مگر براى احقاق حق) بيگانه از خدا براى عاشق شيفته و بى‏قرار خدا، بى ‏اعتناء به همه اصول عالى انسانى براى خاضع ترين شخص در مقابل اصول عالى انسانى، راهنما و خليفه باشد.
اما اين حادثه وقيح و كشنده در تاريخ اسلام رخ داد، وعده ‏اى از همين مردم هم آن را تائيد كردند و آتشش را  برافروخته‏ تر كردند و عده ‏اى هم به تماشاى آن پرداختند!!!

اى بشر تو، خيلى جانور پست و محقرى، به پستى و حقارت تائيد كنند‏گان چنان حادثه عقل كش و وجدان سوز. اى بشر تو خيلى بزرگ و با عظمتى، به بزرگى و عظمت آن كمال يافتگان كه در برابر آن حادثه ‏هاى وقيح جان خود را باختند و يا سوختند و تحمل كردند و نتوانستند از حق مطلق دفاع كنند.

چقدر پست و خائن هستند قلم بدستانى مثل ابن حزم و ابن تيميه كه براى توجيه بناى خراب و كثيف خود، براى استوار ساختن بنائى كه روى آب استوار است، دست‏به تحريف تاريخ، و دروغ پردازى زده و مى‏نويسند «علمى كه عمر بن خطاب داشت جندين برابر علم على بود ...
و لذا قول اين جاهلان (كه قائل به اعلميت على مى‏باشند) باطل است و كسى كه در مسئله با ما مخالفت كند يا جاهل است ‏يا بى ‏حيا كه دورغگوئى و جهلش آشكار مى‏باشد»(1)

موسى جارالله هم از اين شخص رذل و پليد تبعيت كرده و ادعا مى‏كند كه عمر افقه صحابه به قرآن و سنت نبوى بوده است‏»
گويا اين افرا خبر از كتبى كه علماء خودشان نوشته‏ اند ندارند، بطلان حرف اين گونه افراد واضح و آشكار مى‏باشد. اما براى اينكه نهايت دروغگوئى، و خبث‏ باطن اين افراد معلوم شود، سيرى در كتب خودشان مى‏كنيم.

مرحوم علامه در الغدير صد مورد از شاهكارهاى علمى عمر را از كتب اهل سنت ذكر مى‏كند.
كه ما در اينجا به چند مورد اشاره مى‏كنيم: تا معلوم شود گفته ‏هاى فوق چقدر بى‏اساس مى‏باشد و معلوم شود كه نه تنها عمر افقه صحابه نبوده بلكه جاهلترين صحابه بوده، و باب جهل بوده است، و صحابه پيامبر حتى زنان پرده نشين حق استادى بر عمر دارند.

«شاهكارهاى علمى عمر»

خليفه مسلمين تيمم را بلد نيست

مسلم در صحيح خود در باب تيمم از چهار طريق از عبدالرحمن نقل مى‏كند كه:
مردى نزد عمر آمد و سؤال نمود كه: من گاهى جنب مى‏شوم، آب براى غسل پيدا نمى‏كنم تكليف من چه مى‏باشد چگونه نماز بخوانم؟
خليفه گفت: نماز نخوان. در بعضى روايات است كه اگر من جاى تو بودم نماز نمى‏خواندم تا آب پيدا كنم.
عمار گفت: اى خليفه يادت هست كه من و تو در يك جنگى بوديم جنب شديم آب براى غسل پيدا نكرديم تو نماز نخواندى!!! اما من در خاك غلطيدم و نماز خواندم، بعد وقتى خدمت پيامبر آمديم پيامبر نحوه تيمم را ياد داد كه دستان خود را به خاك زده سپس صورت و دستهايتان را با آن مسح كنيد؟
عمر خطاب به عمار: از خدا بترس. عمار در جواب گفت: اى خليفه اگر تو بخواهى حرف نمى‏زنم!!!(2)

سؤال: آيا خليفه دو آيه تيمم را در قرآن نخوانده بود؟!
آنجا كه مى‏فرمايد:
...
او لا مستم النساء فلم تجدوا ماء فتيمموا صعيدا طيبا فامسحوا بوجوهكم و ايديكم ...»(3)
(
اگر جماع كرديد و آب را براى غسل پيدا نكرديد، تيمم نمايند ...)

...
او لا مستم النساء فلم تجدوا ماء فتيمموا صعيدا طيبا فامسحوا بوجوهكم و ايديكم ...»(4)

يا آيا خليفه خبر از احاديث مختلفى كه از پيامبر در مورد تيمم است ‏خبر نداشت، و چگونه حكم مى‏كند بر ترك بهترين فريضه براى شخص جنب و لو اينكه يك ماه آب پيدا نكند!!! اين است‏ خليفه رسول الله كه حكم يك مسئله جزئى را هم نمى‏داند؟؟

علماء اهل سنت‏ براى حفظ آبروى ارباب خود هر كدام ترفندى پيش گرفته‏ اند، بخارى در صحيح خود ج 1 صفحه 45 اين حديث را نقل مى‏كند اما براى حفظ مقام خليفه جواب عمر را از آخر حديث كه مى‏گويد نماز نخوان حذف مى‏كند، غافل از اينكه سخن عمار در اين صورت مربوط به چيزى نخواهد بود.

بعضى ديگر به جاى حكم عمر كه نماز نخوان، نوشته ‏اند خليفه ندانست در جواب مسئله چه گويد ... بعضى پا را از اين فراتر نهاده و پناه به باب اجتهاد آورده و مى‏گويند كه خليفه اجتهاد كرد و آيه تيمم را مخصوص حدث اصغر دانست، و اجتهادش او را واداشت كه جنب تيمم نكند، و اين را از فتاواى معروف عمر حساب مى‏كنند.»(5)

آرى اجتهاد در مقابل نص قرآن و حديث پيامبر از خصوصيات خلفاء اهل سنت است و ملجاء و ماواى غاصبان خلافت است.

خليفه جاهل به كتاب الله است

زنى را آوردند پيش عمر كه شش ماه (بعد از تزويج) زائيده بود، عمر مصمم شد كه او را سنگسار كند. اين خبر بگوش على عليه السلام رسيد: فرمود: بر اين زن حدى نيست. عمر كسى را فرستاد پيش حضرت و سئوال كرد چرا رجم و سنگسار نشود حضرت در جواب فرمود: خدا در قرآن مى‏فرمايد: «مادران بايد فرزندان خود را دو سال كامل شير دهند»(6)
و در آيه ديگر مى‏فرمايد «حمل (آبستنى) و شيرخوارى او سى ماه است‏»(7)
پس شش ماه دوره آبستنى و دو سال هم دوران شيرخوارگى سى ماه مى‏شود عمر آن زن را رها كرد، و حضرت را تصديق كرد و گفت «لو لا على لهلك عمر»(8)

شبيه اين قضيه را در مورد عثمان نقل مى‏كنند، اما مى‏نويسند وقتى عثمان از فرمايش على عليه السلام با خبر شد، كه آن زن را رجم كرده بودند، و زن حين سنگسار به خواهر خود گفته بود كه اى خواهر غمگين مباش كه عورت مرا جز شوهرم كسى نديده است و دست‏ بمن نزده است، وقتى آن طفل بزرگ شد شباهت زيادى به پدرش داشت و آن مرد اقرار نمود كه اين فرزند من است، و زنش بى‏گناه بوده است. و آن مرد به خاطر نسبت ناروائى كه به زنش داده بود به بلائى دچار شد و بدنش پاره پاره شد و به رخت خوابش ريخت.(9)

خواننده عزيز: آيا ننگ نمى‏باشد مردى جاى خالى پيامبر را اشغال كند و كسى مسلط بر جان و ناموس مردم باشد كسى كه از قرآن اطلاعى ندارد. آيا از انصاف است كه واگذارند نواميس اسلاميه و روش آئين و اختيار مسلمين را بدست ‏خليفه‏ هائى كه رفتارشان اين است، آن وقت در خانه علم را بسته، و جان رسول الله در خانه محبوس شود؟؟؟ آيا اين ظلم به بشريت نمى‏باشد؟

عمر و يادگيرى سوره بقره

علماى اهل سنت در كتب تاريخى و حديثى خود، مطلبى آورده ‏اند، كه از آن بخوبى ميزان علم عمر را به قرآن مى‏توان معين نمود.

بيهقى در «شعب الايمان‏»، و قرطبى در تفسير خود به سند صحيح از عبدالله ابن عمر (فرزند خليفه) آورده ‏اند، كه عمر سوره بقره را در 12 سال ياد گرفت، و وقتى از فراگيرى اين سوره فارغ شد به شكرانه اين نعمت، شترى قربانى كرد، (10) و اين بعد از وفات پيامبر بوده است، چون اين سوره در آخرين سالهاى وفات پيامبر نازل شده است پس بايد خليفه اين سوره را نزد يكى از صحابى پيامبر ياد گرفته باشد، پس بنابراين ميزان گفتار كسانى كه خلیفه را اعلم اصحاب مى‏دانند معلوم مى‏شود.

نكته ديگر اين كه بنابراين، حساب خليفه اگر مى‏خواست كل قرآن را ياد گيرد حدود صد و پنجاه سال وقت لازم داشت و معلوم است كه عمر خليفه كفاف نمى‏كند كل قرآن را ياد بگيرد و بخاطر همين امر بود، كه خليفه احكام موجوده در قرآن را نمى‏دانست و حتى كيفيت تيمم را هم بلند نبود.

چه قدر جاى تعجب است كه خليفه به جاى اينكه در قرآن و سنت نبوى ... معلم مردم باشد از همه مردم به قرآن جاهلتر است و شاگرد صحابه است ...

نقطه قابل توجه اينكه اين حال خليفه بود قبل از اينكه فراموشى و نسيان بر خليفه عارض شود اما بعد از عارض شدن فراموشى از محمد بن سيرين روايت ‏شده كه عمر در آخر عمرش نسيان بر او عارض شد، و حتى تعداد ركعات نماز را هم فراموش مى‏كرد، و لذا حين امامت مردى جلو او مى‏ايستاد و كيفيت نماز را بر او تلقين مى‏كرد، هر وقت آن شخص اشاره مى‏كرد كه ركوع كند يا بلند شود جناب خليفه طبق دستور او عمل مى‏كرد. (11)
بسى جاى تعجب است، كه جناب خليفه با اين حال چگونه خود را لايق شان امامت و خلافت مى‏دانست، و با اين حالى كه داشت چگونه فتوى مى‏داد، و بين مردم قضاوت مى‏كرد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 9:22  توسط مهدی   |