مباحثى از جلد ششم
غديريه هاى قرن هشتم
خليفه حد زناى مغيره را تعطيل
مىكند
اين موضوع مربوط به زناى محصنه مغيرة ابن شعبه با ام جميل دختر عمرو
مىباشد كه از مشهورترين قضاياى تاريخى است، و در كتب تاريخى در قضاياى سال هفدهم
هجرى مطرح شده است.
حاصل قضيه اين است كه مغيرة در زمانى كه از طرف عمر حكمران بصره
بوده، نزديك
ظهر از دارالامارة خارج مىشده، و به سراغ زنى به نام «ام جميل» مىرفت، روزى ابوبكره و نافع و زياد و شبل
فرزندان سميه در غرفه نشسته بودند، غرفه ام جميل در همسايگى و مقابل آنها بود. در
آن وقت باد در غرفه ام جميل را باز نمود هر چهار نفر نظرشان به مغيره افتاد كه به
هيئت جماع با ام جميل در آويخته بعد مغيره خارج شده تا با مردم نماز بگذارد (در
حال جنابت).
قضيه را طى نامه اى به عمر اطلاع دادند، عمر چهار نفر شهود و
مغيره را به مدينه احضار نمود، مغيره و شهود نزد عمر رفتند، ابتداء سه نفر از شهود
آنچه ديده بودند به تفضيل شهادت دادند، كه مغيره را در حال جماع با ام جميل ديده
اند، وقتى نوبت به زياد مىرسد عمر به او مىفهماند كه ما راضى نمىباشيم
با شهادت خود جان مغيره را به خطراندازى و خطاب به زياد گفت:
من مردى را مىبينم كه خداوند با زبان او مردى از مهاجرين را رسوا نمىكند ....»
رواى مىگويد: اشك چشم زياد جارى شد و رنگش سرخ شد.
سپس گفت يا اميرالمؤمنين (عمر) آنچه را به تفصيل سه شاهد قبلى ديده و
گفتند در نزد من نيست! من منظره اى ديدم و صداى نفسى بلند شنيدم و ديدم كه مغيره روى
شكم ام جميل قرار
گرفته است.
عمر گفت: ديدى كه مىآورد و مىبرد، مانند ميل در سرمه دان؟
گفت نه! ديدم پاهاى ام جميل بالاست و تخمهاى مغيره ميان رانهاى او در
حركت است ...»
عمر گفت الله اكبر! اى مغيره برخيز و شهود را حد بزن! مغيره برخاست و شهود را هشتاد تازيانه زد ...
»(12)
اين خدمت عمر به مغيره و تعطيل حد زناى محصنه مغيره به خاطر خدماتى بود
كه مغيرة به عمر كرده بود مغيرة همان كسى است كه به دستور عمر بازوان حضرت زهرا سلام
الله عليها را تازيانه زد. و او اولين كسى است كه عمر را «اميرالمؤمنين» خطاب كرد.
عمر اين مجلس را به طرز ماهرانه اى به نفع مغيره عوض كرد، و او را دوباره به حكومت
كوفه برگزيد،
عمر در حالى حد زناى مغيره را تعطيل مىكند كه خودش يقين به اين
كار مغيره داشت در موسم حج خطاب به مغيره مىگويد: بخدا! ما شك كه نداشتيم
كه ابوبكره راست مىگفت ...»
اين است خليفه
پيامبر، كه در محكمه خلافت او بايد سه نفر بيگناه به جرم شهادت تازيانه بخورند، ولى يك شخص زناكار
(مغيره) در امان باشد، و مسلط بر جان و ناموس مردم باشد، كه در تاريخ زناكارى معروف است
حلبى در سيره خود مىنويسد كه او با سيصد تا هزار نفر زنا كرد كه هشتاد نفر آنها
شوهر دار بودند، با اين وصف عمر چنان مراعات حال او مىكند كه گويا مىخواهد فرشته
اى را محاكمه كند چرا كه مغيره اولين كسى است كه به عمر اميرالمؤمنين گفت»
خليفه معنى قرآن را نمىداند
انس ابن مالك گويد: كه عمر بالاى منبر اين آيه را قرائت كرد «فانبتنا فيها حبا و
عنبا و قضبا و زيتونا و نخلا و حدائق غلبا و فاكهة و ابا»(13)
(پس رويانديم در زمين دانه و انگور و نوعى خرما و زيتون و درخت
خرما و باغهاى پردرخت و ميوه و چراگاه را.)
و گفت: همه اينها را شناختيم ولى معنى «اب» را ندانستيم! سپس عصائى
كه در دستش
بود انداخت و گفت: بخدا قسم اين كار دشوارى است، پس چه عيبى دارد براى تو اگر ندانستى» «اب» چيست، پيروى كنيد
آنچه بيان شده، براى شما و هدايت و رهنموئى آن از قرآن است پس عمل كنيد و آنچه
نشناختيد، پس آن را واگذار به پروردگارش كنيد.»(14)
خليفه مسلمين حتى معنى ظاهر قرآن را نمىفهمد، با اينكه اگر كسى عرب
هم نباشد
و مختصر آشنائى با قرآن داشته معنى اين لفظ را خواهد فهميد، چون معنى و تفسير لفظ «اب» را خداى متعال در آيه
قبل بيان مىكند آنجا كه مىفرمايد «متاعا لكم و لانعامكم» خوراك براى شما و چهار
پايان شما هر شخص به خوبى مىداند كه خوراك چهار پا علف و چراگاه است!!!
تجسس خليفه
عمر ابن خطاب شبى شبگردى مىكرد پس بخانه اى گذشت صدائى شنيد و
مشكوك شد از ديوار بالا رفت، مردى را ديد در كنار زنى با ظرف مشروبى، گفت: اى دشمن
خدا آيا خيال كردى كه خدا تو را مىپوشاند و تو بر معصيت او هستى.
مرد گفت: اى پيشواى مسلمين اگر من يك گناه كرده ام تو مسلما سه گناه كرده اى:
1: خداوند مىفرمايد «لا تجسسو» (تجسس نكنيد) و تو تجسس كردى(15)
2: خدا مىفرمايد: «خانه ها را از درهايش وارد شويد» (16) تو از ديوار
بالا آمدى.
3: خدا فرموده: «هرگاه وارد خانه اى شديد سلام كنيد» (17) تو سلام
نكردى، و
داد زدى.
عمر با شرمندگى گفت: آيا پيش تو خيرى هست اگر من از تو صرف نظر كنم؟ گفت: آرى بخدا قسم ديگر بر
نمىگردم.
عمر گفت: برو كه من از تو گذشتم»(18)
زنان پشت پرده از عمر عالمتر
هستند
عمر روزى به منبر پيامبر رفت و مردم را از اين كه مهريه زنانشان را بيش از
چهار صد درهم قرار دهند منع كرد. پس از آن كه از منبر پائين آمد، زنى (از او سئوال كرد:
ما از كتاب خدا
تبعيت كنيم يا از حرفهاى تو؟) عمر گفت: كتاب خدا را، زن به او گفت مگر تو در قرآن نخوانده اى، كه خدا
مىفرمايد: «اتيتهم احديهن قنطارا» (19) اگر مال بسيار مهريه زنان خود قرار داديد چيزى
از آن باز نگيريد»(20)
عمر وقتى اين را شنيد گفت: كل الناس افقه من عمر (تمامى مردم از عمر عالم تر هستند).(21)
جهل عمر به حكم مسئله
عمر ابن خطاب هنگام نماز مغرب، در ركعت اول، حمد و سوره نخواند و در ركعت دوم دو بار حمد
و سوره خواند و
پس از نماز دو سجده سهو بجا آورد به او گفتند: چرا در ركعت اول، حمد و سوره نخواندى؟ عمر گفت: ركوع و سجود
نماز من چطور بود؟ گفتند: ركوع و سجودت خوب بود. عمر گفت پس اشكالى ندارد»(22)
خليفه مسلمين شراب مىخورد
يكى از خصائص عمر در جاهليت شرابخورى و ميگسارى بود و به اقرار خودش شرابخوارترين
مردم بود، و بعد از اسلامش هم اين عمل را انجام مىداد، حتى بعد از اينكه دو آيه در
تحريم شراب نازل شده بود شراب بسيار تندى مىخورد، و اين عمل را ترك نمىكرد.
روزى شراب بسيار تندى خورد و مست شد، و استخوان فك شترى را گرفت و بر سر عبدالرحمن
بن عوف زد و
سر او را شكست سپس نشست، براى كشته شده هاى روز بدر (از كفار) نوحه خوانى كرد ...»(23)
او مكرر اين عمل را انجام مىداد و هيچگاه ترك نكرد، و گاهى به همراهانش هم تعارف مىكرد و اگر
غليظ بود - به خاطر اينكه مست نشود - مقدارى آب مخلوط مىنمود، به عنوان:
در راه مدينه، يك اعرابى به خيال اينكه در كوزه عمر آب هست، كوزه وى را برداشت و از
آن نوشيد غافل از اينكه در كوزه جناب خليفه، شراب است نه آب، اعرابى پس از خوردن
شراب مست شد، عمر دستور داد وى را 80 تازيانه بزنند، اعرابى پس از آنكه حد
برايش جارى شد به عمر گفت اى اميرالمومنين! من از شرابى خوردم كه تو مىخورى!، عمر
مقدارى آب در شراب ريخت و خورد، و گفت: (من تو را به دليل شراب خوردن نزدم بلكه به
دليل مست كردن زدم)، اگر مىترسيد شراب شما را مست كند، تندى آن را با آب بشكنيد»(24)
مواردى كه ذكر شد مقدار كمى بود از شاهكارهاى علمى عمر كه حد علم عمر
را به سنت نبوى و قرآن معين مىكند، خود عمر به جهل خودش در موارد متعددى اقرار
نموده است از جمله:
كل احد افقه من عمر (سنن بهقى ج 7/232) كنز العمال ج 8/98
كل احد اعلم من عمر تفسير كشاف ج 7/357 تفسير كشاف ج 1/161
كل الناس افقه من عمر تفسير ابن كثير ج 1/467
كل الناس افقه من عمر حتى ربات الحجال(شرح نهج البلاغه اين ابى الحديد ج 1/182
الامام على ج 1/225)
كل الناس افقه منك يا عمر حتى النساء الفتوحات الاسلامية ج 2/312
كل احد افقه منك حتى العجائز يا عمر اعلام الناس صفحه 3
كه در موارد فوق عمر اقرار به جهل خود مىكند كه تمامى مردم حتى زنان پشت پرده از ايشان
اعلم و افقه هستند
با توجه به مطالب ذكر شده بطلان گفته هاى ابن حزم ... معلوم مىشود، و همچنين با مطالبى كه گفته شد
معلوم مىشود حال احاديثى كه در فضل ايشان جعل نموده اند.
كه پيامبر فرمود: «اگر من به پيامبرى مبعوث نمىشدم هر آئينه عمر
مبعوث مىشد.»
يا اينكه پيامبر فرمود:«اگر قرار بود بعد از من پيامبرى مبعوث شود هر آئينه عمر مبعوث مىشد»
يا احاديث ديگرى كه جعل نموده اند
چطور ممكن است كسى كه در مسائل واضح اسلامى در قرآن به قدر يك زن پرده نشين علم
ندارد. پيامبر شود؟ كسى را مىخواهند پيامبر كنند كه سوره بقره را در 12 سال ياد
گرفته است.
اين احاديث نمىباشد مگر بخورات كله تابعين عمر كه مىخواهند، با اين
احاديث مطالب
بىاساس و مذهب باطل خود را به كرسى نشانند، مثل اينان مثل آن غريقى است كه به هر خس و خاشاكي دست مىزند تا
خود را از غرق نجات دهد آنها مىخواهند با اين پرده هاى ظلمت جلو آفتاب ولايت
را گرفته تا در تاريكى و ظلمت اين مطالب مردم را از حق منحرف كنند، و ديو را حور نشان
دهند.
جمال الدين خلعى متوفى (750) هجرى
سرگذشت شاعر
او يكى از غديريه سرايان قران هشتم هجرى مىباشد.
اين شاعر سرگذشتى زيبا و خواندنى دارد: و درسهائى در اين نهفته است. پدر
مادر شاعر ناصبى
بودند (از كسانى كه اهل بيت را دشمن و به اهل بيت ناسزا مىگويند) پدر و مادر شاعر بچه دار نمىشدند، مادر او
نذر مىكند، كه اگر صاحب پسرى شود، به شكرانه اين نعمت وقتى كه پسر بزرگ شد، او را
به قتل و غارت زوار سيدالشهداء عليه السلام بفرستد، اتفاقا خدا براى او
فرزندى داد.
اسمش را جمال الدين گذاشت، پسر بزرگ شد به سن جوانى رسيد مادر به
خاطر وفاى به نذر خود پسر را به قتل و غارت زوار سيدالشهداء فرستاد، پسر رفت در
نزديكى كربلا سر راه زوار كمين گرفت، منتظر بود، كه قافله اى برسد، در همين مكان
خوابش مىبرد و زوار آمده و رد مىشوند.
در عالم خواب مىبيند، كه قيامت شده او را به طرف جهنم مىكشانند، ولى
مىبيند كه كه آتش جهنم بدنش را نمىسوزاند، سئوال مىكند كه چرا آتش بدنش را
نمىسوزاند؟ معلوم مىشود به خاطر غبارى است كه از زير پاى زوار حسين بر بدن او نشسته
است از خواب بيدار
مىشود، نگاهى به اطراف مىكند مىبيند قافله اى آمده و رد شده است و گرد وخاكى بر بدنش نشسته است، از خواب
غفلت بيدار مىشود، و به حقيقت راه پيدا مىكند به طرف حرم امام حسين عليه السلام
راه مىافتد، و درحالى كه محبت اهل بيت را به دل گرفته است، وارد حرم مطهر امام
حسين عليه السلام مىشود و شعر زير را مىسرايد:
اذا شئت فزر حسينا لكى تلقى الاله قرير عين فان النار ليس تمس جسما
عليه غبار
زوار الحسين
(هر وقتخواستى كه امام حسين را زيارت كنى، تا با سفيد روئى خدا را ملاقات كنى همانا آتش بر
بدنى كه غبار پاى زوار حسين بر آن است حرام است پس بر كسى كه داخل حرم او شد آتش
جهنم حرام خواهد بود)
در محبت خود اخلاص مىورزد و مورد توجه و عنايت اهل بيت مىشود، و تخلص خلعى از طرف
امام حسين به او داده مىشود.
پى نوشت ها:
(1)الفصل ج 4/138
(2)صحيح مسلم ج 1/355 ح 112، كتاب الحيض مسند احمد، ج 4/265
(3)نساء 43
(4)مائده 6
(5)فتح البارى 1/433
(6)احقاف آيه 14
(7)بقره آيه 233
(8)مسند احمد ج 1/190، 195 تفسير نيشابورى ج 3 سوره احقاف.
(9)سنن كبرى بيهقى ج 7 ص 442
(10)شعب الايمان 2/331 ح 1957 تفسير قرطبى ج 1/34 سيره عمر (ابن جوزى)
ص 165 الغدير ج 6/197.
(11)سيره عمر بن خطاب (ابن جوزى) ص 135 شرح ابى الحديد ج 12/65 خطبه 233.
(12)تاريخ طبرى - ج 4/207 حوادث سال 17 هجرى - تاريخ ابن خلكلان ج 2/455 تاريخ كامل ابن اثير ج
2/228 - 10000
(13)سوره عبس 28 - 32
(14)مستدرك حاكم ج 2/
(115)-2-3) حجرات 49 بقره 189 نور 61
(16)حجرا 49 بقره 189 نور 61
(17)حجرا 49 بقره 189 نور61
(18)الدر المنثور ج 6 ص 93 شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد - ج 1 - ص 61
(19)حاشيه سنن ابن ماجه تاليف سندى ج 1 538 - 6 نساء 20
(20)نساء 20
(21)سنن بيهقى ج 7/233
(22)كنز العمال ج 4/213
(23)ربيع الابرار زمخشر /ج 4/51 المستطرف - 2/260 جامع البيان طبرى 2/203
(24)احكام القران - ج 2/565 جامع مسانيد ابى حنيفه 2/192 كنزالعمال ج 3/110
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 9:28  توسط مهدی
|