مباحثى از جلد هفتم الغدير

غديريه ‏هاى قرن نهم هجرى بررسى شده است، و غديريه سه نفر از شعراء غدير در اين جلد مطرح شده و در ضمن اين غديريه‏ ها مباحث ديگرى مطرح است.


مباحث اين جلد

از جمله مباحثى كه مطرح است مسئله امامت و ولايت از ديدگاه شيعه و سنى است كه نظر شيعه و علماء عامه در اين بحث مطرح و بررسى شده است.

مسئله ديگر بررسى مناقب جعلى و دورغين در مورد ابوبكر مباشد كه در اين چلد به 28 مورد از اين مناقب را بررسى مى‏كند، و در جلد هشتم نيز 42 مورد از مناقب دروغين مطرح و بررسى شده است.

بحث ديگر ملكات نفسانى ابوبكر مى‏باشد كه در اين بحث ‏خلقيات و شاهكارهاى علمى خليفه در حدود 200 صفحه مورد بحث قرار گرفته است.

بحث ديگر: شرح حال و فضائل ابوطالب و اثبات ايمان ابوطالب مى‏باشد كه در آخر جلد حدود 100 صفحه بحث‏ شده است.


ابن داغر حلى

دومين غديريه ‏اى كه در اين جلد مطرح شده غديريه ابن داغر حلى متوفاى اواسط قرن نهم مى‏باشد، آنچه كه مشاهده مى‏كنيد از غديريه اين شاعر انتخاب شده است.

...
و حباه فى يوم الغدير ولاية عام الوداع و كلهم اشهادها ... قبلت وصية احمد و بصدرها تخفى لال محمد احقادها حتى اذا مات النبى فاظهرت اضغانها فى ظلمها اجنادها منعوا خلافة ربها و وليها ببصائر عميت و ضل رشادها واعصو صبوا فى منع فاطم حقها فقضت و قد شاب الحياة نكادها ... وعذا يسب على المنابر بعلها فى امة ضلت و طال فسادها ...
گروهى در روز غدير به ظاهر وصيت پيابر را (در خصوص جانشينى على عليه السلام قبول كردند، ولى كينه‏ هائى كه نسبت ‏به آل محمد داشتند در سينه مخفى نمودند.
وقتى پيامبر از دنيا رفت آن اشخاص كينه ‏هاى ديرينه خود را به آل محمد آشكار نمودند آن كينه توزان خلافت و ولايت الهى را از روى گمراهى و كور دلى قبول نكردند.
گردهم آمده و حق فاطمه را از وى گرفتند، و زندگى او به غصه و غم تبديل شد.فاطمه از دنيا رفت ‏با غصه و اندوه.
و فردايش على عليه السلام را بر روى منابر لعن نمودند آن قوم گمراه و فاسد، بى‏خبر از اينكه منابر با شمشير على برافراشته شده است.
 
بعد از او حسين عليه السلام را سر بريدند و اولادش را كشتند.

آغاز ظلم و انحراف

شاعر در شعرش به دو مطلب اشاره مى‏كند:

اول اينكه بنيانگذاران ظلم به اهل بيت، همان سياستگزاران سقيفه مى‏باشند، و بناى شهادت امام حسين و سب على عليهما السلام بر منابر از همان مكان گذاشته شد، و تيرى كه روز عاشورا به گلوى على اصغر شيرخوار اصابت نمود، از همين سقيقه با دست ابوبكر پرتاب شد.

دوم اشاره مى‏كند به انحراف اسلام و حق از مسير واقعى خود بعد از فوت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم؟
آرى خيلى ‏ها منتظر اين روز بودند، ساعاتى بيش نبود كه فروغ دنيوى رسول خدا خاموش شده بود، كه فتنه ‏گران شروع به فتنه كردند. مردم دو دل بودند بگريند يا منتظر آينده باشند؟! ارعاب نو بنياد حاكم بر مدينه، جرات هرگونه اعتناب به جنازه پاك پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از بين برده است، همان شخصى كه چندى قبل گستاخانه به پيامبر خدا (كسى كه قرآن مى‏فرمايد: هر چه از لبان مباركش بيرون مى‏آيد وحى است و از طرف خداست) نسبت هذيان مى‏داد، (1) امروز فتنه‏اى ديگر به سر دارد، فرياد مى‏كشد: عده‏اى از منافقين گمان مى‏كنند پيامبر مرده است، من سر از تن كسى كه اين حرف را بزند جدا خواهم كرد»(2)

اين حرف فتنه ‏اى بيش نبود، آنها مى‏خواستند با اين فتنه‏ ها به خواست ‏خود برسند و اسلام را با پيامبر دفن كنند.
فتنه ‏سازان در كوچه ‏هاى مدينه به صدا در آمده بودند «پيامبر نمرده و نبايد دفن شود» (3) قطرات اشك در رخساره تنها يادگار پيامبر خشك شده بود، و آنان با اين فتنه ‏ها در گوشه شهر محلى به اسم سقيفه بنى ساعده جمع شده بودند و مست رياست‏ بودند، سقيفه در ميان فحاشى ‏ها و نعره‏ هاى صحابه غرق شده بودند، عده‏ اى از انصار مى‏گفتند: يك امير از ما يك امير از قريش، آن ديگرى عربده مى‏كشيد امراء از ما وزراء از شما.

عمر با دهان كف كرده (4) و پرخاشگرانه، سخنى ديگر مى‏گفت، او و آن مرد گوركن، مردم را به بيعت ابوبكر فرا مى‏خواندند، (5) ولى ديدند سودى ندارد، عمر با عصبانيت فرياد مى‏كشيد. «سعد منافق است، او را بكشيد» (6) با فرياد عمر وقت ‏حسابهاى شخصى فرا رسيد، گروهى حباب ابن منذر را زير لگد گرفتند، دهانش را از خاك پر نمودند، گروهى مقداد را مى‏زدند و گروهى ديگر ...)
در اثر اين ضربات صداى مخالفين ابوبكر خاموش شد، عاقبت عمر و يك فرد گوركن (ابوعبيده جراح) ابوبكر را به بهانه اين كه از همه كهنسال تر است‏ خليفه مسلمين كردند. ولى هنوز كار تمام نشده است، الان وقت انتقام كينه‏ هاى پنهان شده در قلبها مى‏باشد اكنون نوبت على عليه السلام است ابوبكر خطاب به عمر مى‏گويد:«برويد سراغ على و چنانچه بيعت نكرد به او حمله كنيد.»(7) در خانه زهرا را آتش زنيد

در پى سخن خليفه گروهى به همراهى عمر راهى خانه وى شدند، حرمت دخت پيامبر را شكستند، و بر در خانه آتش برافروختند، عمر فرياد مى‏زند اهل خانه را با خانه به آتش مى‏كشم، عاقبت دستهاى پليد به خواست ‏خود رسيدند، گل پيامبر را بين در و ديوار، پرپر نمودند.(8)

اينان براى انتقام بدر و حنين آمده ‏اند كينه‏ هاى ديرينه با خاندان نبوت دارند، بيست و سه سال است منتظر اين روز بودند، جسورانه وارد خانه شدند، ساعاتى بعد على عليه السلام را از خانه بيرون كشيدند، روباه شيرى را به مسجد مى‏كشاند، و قهرمان جنگها را تهديد به قتل مى‏كند، و خليفة الله را مجبور به بيعت ‏با ابوبكر مى‏كند، ...»(9)

آرى اينان حق را از مسير اصلى خود منحرف كردند: جنازه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بايد سه روز روى زمين بماند تا اسلام هم با او دفن شود، و يك پير بى‏سواد كسى كه از سنت پيامبر و قرآن چيزى بلد نبود، به بهانه اينكه از همه كهنسال تر است ‏به جاى مدينه علم نشاندند و در علم را بستند، و در خانه‏ اش محبوس كردند، كسى خليفه پيامبر شده كه هيچ سنخيت ‏با پيامبر ندارد، نه از حيث اخلاق نه از حيث عبادت ...» اينجا سيرى كنيم در زندگى ابوبكر تا مطلب براى همه واضح و روشن شود.


«ملكات نفسانى ابوبكر»
خليفه در دوران جاهليت

ما توجهى به حالات ايشان قبل از اسلام نمى‏كنيم چون «الاسلام يجب ما قبله‏» بنابراين ما قول عكرمه را كه مى‏گويد: ابوبكر با ابى بن خلف و غير او از مشركين قمار بازى مى‏كرد را ناديده مى‏گيريم.(10)

و همچنين غمض نظر مى‏كنيم از قول ابن عباس كه مى‏گويد: مردم در دوران جاهليت ‏بر سر اموال و حتى زنان خود قمار مى‏كردند، و جصاص (متوفى 371) در ذيل عبارت مى‏گويد: ابوبكر نيز از جمله قمار بازان آن دوره بود. (11) و همچنين شرابخورى خليفه را كه از اوصاف و ملكات بارز خليفه بود، ناديده مى‏گيريم.

«
خليفه بعد از اسلام‏»تاريخ نويسان نقل مى‏كنند يكبار ابوبكر شراب خورد و مست‏ شد، و اين شعر را خواند:
تحيى ام بكر بالسلام
و هل لى بعد قومك من سلام؟
اى مادر بكر! درودى توام با صلح و آرامش بر تو باد، آيا مى‏پندارى پس از كشته شدن بستگان تو (كشته شدگان جنگ بدر) براى من آسايشى مانده است.

زمانيكه اين خبر به گوش پيامبر رسيد حضرت در حاليكه جامه ‏اش به زمين كشيده مى‏شد، نزد ابوبكر رفت و او را با عمر يافت، پيامبر با چهره برافروخته و سرخ شده به ابوبكر نگاه كرد ابوبكر گفت: از غضب رسول خدا به خداوند پناه مى‏برم‏»(12)

اين روايت را بعض علماى اهل سنت نقل كرده ‏اند، ولى براى حفظ آبروى خليفه روايت را تحريف كرده و نوشته ‏اند اين قضيه در زمان جاهليت ‏بوده است. غافل از اينكه در اين روايت ابوبكر پيامبر را «رسول خدا» خطاب مى‏كند چطور ممكن است اين واقعه در زمان جاهليت اتفاق افتاده باشد.
و ثانيا شعرى كه ابوبكر مى‏خواند در مورد گشتگان بدر است پر واضح است كه اين واقعه (مست‏ شدن ابوبكر) بعد از جنگ بدر بوده است.
و ثالثا اگر اين قضيه قبل از تحريم شراب بوده باشد، چگونه پيامبر متعرض شراب خورى آنها مى‏شود.
و رابعا شراب خوارى خليفه منحصر به اين مورد نمى‏باشد در كتب تاريخ است كه در سال فتح مكه مجلس ميگسارى كه در خانه ابوطلحه پسر سهل بود 11 نفر شركت داشتند و انس جوان 18 ساله ساقى قوم بود، جناب ابوبكر و عمر هم جزء آن 10 يا 11 نفر بودند.»(13)


علم خليفه

اما در نبوغ خليفه در علم تفسير و قرآن، كافى است ‏بدانيم كه هيچ مطلب قابل توجهى از ايشان در اين زمينه وارد نشده است، حتى جناب خليفه معنى كلمات قرآن را نمى‏دانسته و از پيش خود نظرات غلطى اظهار مى‏كرد، كلمات «اب‏» (14) و «كلاله‏» (15) از آن جمله مى‏باشد  كلمه «اب‏» به معنى چراگاه مى‏باشند و معنى اب را هر شخص عرب زبانى بخوبى مى‏داند، ولى مفسرين اهل سنت نوشته‏ اند ابوبكر نيز مانند عمر از معنى كلمه «اب‏» بى اطلاع بوده است.(16)
خليفه معنى «كلاله‏» را نمى‏داند.

همچنين هنگامى كه از ابوبكر معنى كلمه «كلاله‏» (برادر و خواهر تنى يا برادر و خواهر پدرى) را پرسيدند گفت ... من به راى خودم سخن مى‏گويم اگر درست‏ بود كه از خداست، و اگر اشتباه بود از من و شيطان است - و خدا و رسول او از شيطان بيزارند - به گمانم به فاميل هاى هر شخص بجز پدر و مادر او كلاله مى‏گويند.(17)
و وقتى بعد از ابوبكر رفيقش به خلافت رسيد از معنى كلاله سؤال مى‏كنند مى‏گويد من شرم دارم چيزى را كه ابوبكر گفته رد كنم.
از اين مطالب به خوبى ميزان اطلاع خليفه از قرآن معلوم مى‏شود.

چه قدر مايه تعجب و شگفتى است كه خليفه رسول الله از ترجمه قرآن هم بى‏اطلاع  مى‏باشد آن وقت چنين شخصى چگونه مى‏خواهد جواب گوى مسائل مسلمين باشد و جاى خالى پيامبر را پر كند.

شگفت آورتر از اين، گفتار برخى از نويسند‏گان است كه براى حفظ آبروى خليفه دست ‏به توجيهات و علت تراشى براى جهل خليفه زده ‏اند، يك بار گفته‏ اند، كلمه اب عرب نبود لذا خليفه معنى آن را نمى‏دانست‏ يك بار گفته ‏اند، خليفه احتياط مى‏نمود و معنى آن آنها را نمى‏گفت. واضح است اين توجيهات جز آبروريزى فايده ديگرى نخواهد داشت.


ميزان علم او به سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم

براى معلوم شدن ميزان علم خليفه در سنت پيامبر كافى است ‏بدانيم كه امام احمد بن حنبل در كتاب مسند خود فقط 80 حديث از خليفه نقل مى‏كند، و از اين 80 حديث 20 موردش تكرارى است كه با حذف اينها فقط 60 حديث از ابوبكر نقل شده است.

ابن كثير با تلاش و زحمت فراوان فقط 72 حديث توانسته است از خليفه جمع كند و اسم آن را، مسند صديق نهاده است، اين مجموعه احاديثى است كه علماء اهل سنت‏ براى خليفه جمع نموده ‏اند، شما اگر اين احاديث را با احاديث كه از پيامبر صادر شده است‏ حساب كنيد مثل قطره ‏اى مى‏ماند در مقابل اقيانوس بى‏كران.

ابو هريره، فقط 3 سال پيش پيامبر بوده است، تقى ابن مخلد در مسند خود 5300 حديث از ابوهريره نقل مى‏كند كه از پيامبر شنيده است.(18)

احمد ابن فرات يك ميليون و پانصد هزار حديث از پيامبر مى‏نويسد، و از بين آنها سيصد هزار حديث انتخاب مى‏كند.(19)

ابو زارعة صد هزار حديث ‏حفظ بود و بعضى مى‏گويند: هفتصد هزار حديث‏ حفظ بوده است بعضى ‏ها يك ميليون بعضى صد هزار ... حديث از پيامبر حفظ بودند كه در كتب تاريخ مسطور است مرحوم علامه در الغدير ج 7، ص 115 الى 117 اسامى آنها را ذكر مى‏كند.

حال شما قضاوت كنيد، اسلامى كه زمينه دانش آن به اين گستردگى هست آئين و برنامه ‏هاى آن به اين فراوانى مى‏باشد و هنرهايش به اين سرشارى است، پيامبرى كه اينها گفتار و روش اوست، چگونه سزاوار مى‏باشد جانشين پيامبر فقط 104 حديث از پيامبر ياد گرفته باشد؟
آيا توده مردم قبول مى‏كنند، كه خليفه مسلمين با اين علم اندك بتواند زمينه تهى شده با رحلت پيامبر را پر كند؟
اين نمى‏باشد مگر از كمى حافظه جناب خليفه پس با اين حال چگونه خليفه خود را لايق مقام خلافت مى‏داند؟

كجايند آزاد مردان بشر اين ظلم را مشاهده كنند كه چنين شخصى جانشين پيامبر مى‏باشد. اما آنكه باب علم بود، با صداى رسا مى‏گفت «سلونى قبل ان تفقدونى‏» (سؤال كنيد از من قبل از آنكه من از بين شما بروم، به راه هاى آسمان ها مسلط تر و آگاه تر از طرق زمين هستم.)
و كسى كه تورات را بهتر از اهل تورات، انجيل را بهتر از اهل انجيل ... مى‏دانست ‏بيل به دستش دهند تا مشغول كشاورزى باشد، آيا اين ظلم به بشريت نمى‏باشد ...؟!

با اين مطالب جواب گزافه گويانى كه ادعاى اعلميت ابوبكر را مى‏كنند معلوم مى شود، چگونه كسى مى‏تواند اعلم باشد كه نه ترجمه ظاهر قرآن بلد است و از سنت پيامبر فقط 104 حديث ‏ياد گرفته است، آن هم چه احاديث كه نوشتن آنها جز سياه كردن كاغذ فائده ‏اى ديگر ندارد. به عنوان نمونه يكى از احاديث جناب خليفه ذكر مى‏شود:

قال ابوبكر:ان رسول الله اهدى جملا لابى جهل (رسول خدا به ابوجهل يك شتر هبه كرد.)

اين حديث را مقايسه كنيد با خطبه‏ هاى نهج البلاغه، تا ميزان علم و آگاهى خليفه واضح شود. به خاطر همين كاستى علم خليفه است كه ميمون پسر مهران مى‏گويد: اگر كسى منازعه يا مسئله ‏اى پيش خليفه برد، اگر چيزى از قرآن يا سنت پيامبر مى‏دانست طبق آن قضاوت مى‏نمود و اگر چيزى نمى‏يافت ‏بيرون آمده و جواب مسئله را از مسلمين مى‏پرسيد، گاهى مى‏شد گروهى نزد وى جمع شده هر كدام نظريه‏اى مى‏دادند،... و اگر چيزى يافت نمى‏شد سران و نيكان مردم را جمع مى‏نمود و در خصوص مسئله با آنان مشورت مى‏نمود ...(20)

اين بود شيوه خليفه در دادرسى، چگونه كسى كه مى‏خواهد جاى تهى پيامبر را پركند به سادگى مى‏پذيرد آئين  نامه ‏هاى ارجمند پيامبر را از مردم بپرسد، و از كسانى جواب مسئله را فراگيرد كه خود را خليفه آنان مى‏داند. در ميان دادرسى ‏هاى خليفه به رويدادهائى بر مى‏خوريم كه همگى مى‏تواند روشنگر ميزان دانش وى باشد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 10:8  توسط مهدی   |