جهل خليفه درباره سهم ارث مادر بزرگ

از قبيصه پسر ذؤيب نقل مى‏كنند: كه مادر بزرگى به نزد ابوبكر رفت، در مورد سهم ارث خود سؤال نمود كه از نوه ‏اش چه اندازه ارث مى‏برد؟ خليفه جواب مى‏دهد، در قرآن براى تو سهمى نيافتم و در سنت پيامبر هم نمى‏دانم سهمى دارى يا نه، اينك برگرد تا از مردم بپرسم ...»(21)


جنايت‏ خالد بن وليد و بى ‏اعتنائى ابوبكر ...

قصه مظلوميت مسلمانى مثل مالك ابن نويره لكه ننگى بر دامن ابوبكر در صفحات تاريخ ماندگار است، و از اين ماجرا ميزان شخصيت ابوبكر و اتباع وى را مى‏توان معين نمود.

اين ماجرا در بطاح (نقطه ‏اى از سرزمين مالك ابن نوير) واقع شده است، در آن روز فرماندهى كلى قواى اسلام از طرف ابوبكر به فاسقى مثل خالد واگذار شده بود!
خالد در ميان قبيله مالك، نه تنها مسلمانان را پس از امان كشت‏ بلكه كشتگان را مثله كرد. و زنان با ايمان را اسير نمود، و اموال و نواميسى كه خدا حرام كرده بود، مباح دانست! و حدود شرعى را تعطيل نمود و جناياتى مرتكب شد كه مى توان ادعا كرد كه در جاهليت هم نظير نداشت.


مالك ابن نويره را بشناسيم

مالك ابن نويره، سرآمد اشراف قبيله بنى‏تميم و مرد با نفوذ از عرب اصيل بود، مالك از كسانى بود كه از لحاظ شخصيت، سخاوت و پاكى، شجاعت و دليرى - به تمام معانى آن - و جوانمردى او مثل مى‏زنند، و از اين نظر در رديف پادشاهان بود.
وقتى مالك مسلمان شد، كليه قبيله بنى يربوع به وسيله او اسلام اختيار كردند.
و پيامبر اكرم نيز نظر به وى وثوق و اعتماد داشت و وى را متصدى امر زكات قوم خود نمود.


جرم مالك ابن نويره

تنها جرم او خوددارى نمودن از پرداخت زكاة به حكومت ابوبكر بود، و اين به خاطر اين بود كه مالك حكومت ابوبكر را مشروع نمى‏دانست، و مقام خلافت را لايق آن فردى مى‏دانست كه پيامبر در روز غدير خم معرفى نموده بود، خلاصه علت كشته شدن مالك ... همان علتى بود كه بواسطه آن خانه وحى را به آتش كشيدند، و امانت پيامبر را با دستهاى پليد پرپر نمودند!!!

برگرديم سر اصل ماجرا
وقتى خالد بن وليد با سربازان خود از كار قبيله اسد و غطفان فراغت ‏يافت قصد «بطاح‏» نمود كه همان سرزمين مالك بن نويره بود، وقتى افراد خالد به آنجا رسيدند و كسى را در آنجا نيافتند، چون مالك قبلا قبيله خود را متفرق كرده بود و توصيه كرده بود كه بر دين اسلام باقى مانند و از برخورد با خالد پرهيز نمايند، تا خداوند پراكندگى را گردآورد، خالد نفرات خود را بتعقيب ايشان فرستاد سربازان، مالك بن نويره و تنى چند از بنى يربوع را آوردند، و به خالد بن وليد تسليم نمودند سپس اتفاقى رخ داد گوشه ‏اى از آن را با نهايت تاثر و تاسف نقل مى‏كنيم.

اسيران را دست‏ بسته بصورت اسير در حالى كه «ليلى‏»زن مالك ابن نويره نيز در ميان ايشان بود، نزد خالد آوردند.
«
ليلى دختر منهال‏» - به گفته مورخين در زيبائى بويژه زيبائى چشم و پاها - از مشهورترين زنان عرب بود. مى‏گويند زنى از لحاظ جمال چشمها و زيبائى پاها مانند او ديده نشده بود.
اين زيبائى خيره كننده بود كه خالد را مفتون ساخت.
در حالى كه ميان خالد و مالك گفتگو در گرفته بود، زن زيباى مالك نيزد در كنار او بود، سرانجام خالد گفت: اى مالك تو را خواهم كشت.
مالك گفت: آيا همكار تو (ابوبكر) چنين فرمانى به تو داده است؟
خالد گفت: به خدا قسم تو را خواهم كشت.
مالك گفت: اى خالد تو ما را پيش ابوبكر بفرست تا او خود در مورد ما تصميم گيرد.

عبدالله ابن عمر و ابوقتاده انصارى به حمايت از مالك اصرار كردند و از خالد خواستند مالك و همراهانش را نزد خليفه گسيل دارد. ولى خالد نپذيرفت! و گفت ممكن نمى‏باشد از كشتن وى دست‏ بردارم. سپس به ضرار ابن اوزر اسدى دستور داد تا مالك را گردن زند.
در اين هنگام مالك نگاه به زن خود كرد و به خالد گفت: اين است كه مرا بكشتن داد.
ولى خالد به ضرار گفت گردنش را بزن، ضرار هم گردن مالك را زد خالد سر مالك را برداشت و در اجاقى كه غذا مى‏پختند در آتش نهاد.

آنگاه خالد، زن مالك را به خيمه خود برد و همان شب با وى آويخت!! با تجاوز به زن مالك، شب را به صبح آورد، خالد بدون هيچ ملاحظه ‏اى به هوس خود رسيد و مالك را شهيد كرد، اما بعد از مالك سرپرست ‏يتيمان و بيوه زنان كيست؟ بنى تميم بزرگ و كوچك مبتلا شدند. به مرگ قهرمان خود (مالك)، كه همگى چشم اميد به وى داشتند.

خالد در شب بقيه اسرا را در جای بسيار سردى حبس كرد. سپس با ترفند و شگردى ماهرانه همه آنها را کشت‏ سپس سرهاى آنان مثله كردند ( كارى كه پيامبر از آن نهى نموده بود و لو نسبت ‏به حيوانات ) و سرهاى آنان را در آتش   نهاد ...!!!


عكس العمل ابوبكر

ابوقتادة انصارى و به همراهى متمم ابن نويره (برادر مالك) به سوى مدينه حركت كردند وقتى اين دو به مدينه رسيدند، ابوقتاده در حالى كه سخت غضبناك بود به ملاقات ابوبكر رفت و ماجرا را براى او نقل كرد كه چگونه خالد مالك را كشت و با ليلى (زن مالك) همبستر شد.
متمم ابن نويره هم مطالبى گفت، و آنقدر گريست كه كمان از دستش افتاد و بيهوش نقش زمين شد! ولى ابوبكر سخت تحت تاثير نقش خالد و پيروزي هاى او بود. بر همين جهت‏ به شكايت ابوقتاده ترتيب اثر نداد.!!! و حاضر نشد ابوقتاده اين سخنان را در مورد خالد بگويد!!

از اين رو ابوقتاده، عمر ابن خطاب را ملاقات كرد، و داستان را براى او نقل كرد: عمر نزد ابوبكر رفت و از وى خواست كه خالد را عزل كند. و اظهار داشت كه از شمشير خالد ظلم و فساد مى‏بارد، و از وى خواست كه خالد را بازداشت كند، ولى ابوبكر هيچكدام از حكام خود را بازداشت نمى‏كرد.
سپس ابوبكر خطاب به عمر مى‏گويد: اى عمر! بس است. خالد حكم خدا را تاويل كرد و اشتباه نمود! زبانت را از نكوهش باز دار!
...
اى عمر من شمشيرى كه خداوند بر سر كفار بران نموده است. به غلاف نمى‏كشم!!!

اين بود يكى از اجتهادات و جنايات ابوبكر، خالد: مسلمانى مثل مالك ابن نويره را كشته است، و با زنش زنا نموده است ولى ابوبكر هيچ عكس العمل نشان نمى‏دهد، حتى اين شخص را - كه قرآن فاسقش خوانده به گفته عمر از شمشيرش ظلم مى‏بارد - از منصبش عزل نمى‏كند، و او در ‏شمشير خالد و امثال او بر مسند خلافت تكيه زده است، و به همين خاطر است كه خليفه، فاسقانى مثل خالد و ضرار بن اوزر كه شراب خوار و اهل فسق و فجور بودند بر جان و مال و ناموس مسلمين مسلط مى‏كند.

اين است ثمرات حكومت غير معصوم، و كسى كه مست مقام رياست است ‏حاضر است كه به خاطر رسيدن به اين مقام تمام قرآن و سنت پيامبر را زير پاگذارد، كه صفحات تاريخ از اين گونه جنايات، ابوبكر و اتباع وى سياه است.

(
قضيه خالد و مالك بن نويره در جلد 7 الغدير و كتب تاريخى مذكور است).

اين بود، حكومت ابوبكر و عكس العمل خليفه در برابر چنين ظلمى كه حتى حاضر نمى‏باشد كوچكترين عكس العملى نشان دهد، حداقل خالد را نهى از منكر و امر به معروف كند، او حاضرست‏ به خاطر حكومت و رياست هرگونه ظلمى را ناديده گيرد. كه اين يكى از هزاران موردى بود كه ما ذكر كرديم;

اما گذرى كنيم بر حكومت اميرالمؤمنين، تا واضح شود چه ظلمهائى به خاطر غصب حق مسلم على عليه السلام بر انسانيت‏ شد، و چه خون هائى به ناحق ريخته شد.

وقتى بر حضرت اميرالمؤمنين مى‏رسد كه عمال معاويه بر شهر انبار تاخته ‏اند، و خلخال و دستبند از دست‏ يك زن غير مسلمان به يغما برده ‏اند حضرت چنين فرمود:
به من خبر رسيده كه مردانى از سپاه آنان بر زن مسلمان يا غير مسلمان كه معاهده زندگى در جوامع اسلامى، حياة او را تامين نموده است، هجوم برده خلخال از پا و دستبند از دست آنان در آورده ‏اند.
گردبند و گوشواره آنان را به يغما برده ‏اند، اين بينوايان در برابر آن غارتگران جز گفتن «انا لله و انا اليه راجعون‏» و سوگند دادن به رحم يا طلب رحم و تحريك دلسوزى آنان چاره ‏اى نداشتند ...»

«
فلو ان امرا مسلما مات من بعد هذا اسفا ما كان به ملوما كان به عندى جديرا»
(
اگر پس از چنين حادثه دلخراش مرد مسلمان از شدت تاسف بميرد، مورد ملامت نخواند بود، بلكه در نظر من مرگ براى انسان مسلمان بجهت تاثر از ازن فاجعه امرى شايسته و با مورد است)(22)

ابوبكر و اتباع وى براى بدست آوردن قدرت چند روزى دنيا حاضر هستند هر جنايتى را مرتكب شوند و على ابن ابى طالب: ندا مى‏دهد:
«
والله لو اعطيت الاقاليم السبعة بما تحت افلاكها على ان اعصى الله فى نملة اسلبها جلب شعيرة ما فعلت‏»
بخدا قسم اگر حكومت اقاليم هفت گانه را با آنچه كه زير افلاك آن اقاليم است در برابر اينكه خدا را با كشيدن پوست جوى از دهان مورچه ‏اى معصيت كنم بمن بدهد من اين كار را نخواهم كرد.(23)


شجاعت‏ خليفه

از ابوبكر پيش از مسلمانيش واقعه ‏اى نمى‏توان ياقت كه دلالت ‏بر شجاعت او كند همچنين بعد از اسلامش با آنكه در بسيارى غزوات شركت داشته ولى تاريخ از شجاعت و دلاورى وى سراغ ندارد، در اين جنگها حتى يكبار هم نشده كه وى شخصا كوچكترين جراحتى به دشمنان وارد سازد، با اينكه در بعض جنگها بر پيامبر 70 زخم شمشير وارد شده ولى جناب خليفه در دفاع از پيامبر نقشى نداشته است و تاريخ شجاعتى براى ايشان نقل نكرده است. نه تنها شجاعتى از وى به خاطر ندارد بلكه فرار او را در جنگ از ياد نبرده است، آرى او و رفيقش عمر در جنگ خيبر بود كه از ميدان نبرد گريختند ابن ابى الحديد معتزلى در قصيده علويه خود در اين مورد چه مى‏گويد:

«
هر چه را از ياد ببرم، فراموش نمى‏كنم آن دو را (عمر و ابوبكر) كه از ميدان نبرد (جنگ خيبر) فرار كردند با انكه مى‏دانستند گريختن از ميدان جنگ گناه است. بيرق بزرگى را كه آنان برداشته بودند، ذلت و خوارى فرا گرفته بود.
...
آيا راستى آن دو - با آن كم دلى و ناتوانى - از مردان بودند يا از زنان ناخن رنگ كرده و چهره به ناز پرورده؟

آنچه را كه ذكر كرديم مواردى از ملكات نفسانى ابوبكر بود كه در جلد هفتم الغدير در حدود صد و پنجاه صفحه بطور مفصل مورد تحقيق شده است.
اين بود جرعه‏ هائى از كتاب شريف الغدير و چكيده مطالبى است كه از جلد اول تا هفتم الغدير انتخاب و تقديم كرديم، خلاصه‏اى از بقيه جلدها انشاء الله بعدا ارائه خواهد شد.

و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمين

پى نوشت‏ ها:


(1)صحيح بخارى ج 1 كتاب العلم صحيح مسلم كتاب وصيت.
(2)تاريخ طبرى ج 3/198 البداية و النهاية ج 5/242
(3)تاريخ ابى الفداء ج 1/152
(4)طبقات ابن سعد ج 2/ قسمت دوم ص 53، تاريخ الخميس، ج 2/185
(5)مسند احمد، ج 1/56، الصواعق المحرقه، ص 7
(6)مسند احمد، ج 1/56، تاريخ طبرى، ج 3/210
(7)العقد الفريد، 2/250
(8)الامامة و السياسية 1/18 تاريخ طبرى 4/52 حوادث سال 11 هجرى مروج الذهب 1/414
(9)الامامة و السيامة 1/18. شرح ابن الحديد 2/5 خطبه 66.
(10)كشف الغمه، امام شعرانى 2/154
(11)احكام القرآن ج 1/388
(12)الاصابة ج 4/23
(13)فتح البارى 10/30 الغدير ج 7 ص 100 مسند احمد 3/227، 181 تفسير طبرى 7/14
(14)سوره عبس آيه 32 ... و فاكهة و ابا متاعا لكم و لانعامكم
(15)سوره نساء آيه 176 يستفتونك قل الله يفتيكم فى الكلالة ...
(16)فتح البارى ج 13/230 در المنثور ج 6/317
(17)سنن درامى ص ج 2/365 سنن بيهقى ج 6/223
(18)الاصابة 4/205
(19)خلاصة التهذيب (الخزرجى) 1/27، رقم 104
(20)سنن دارمى ج 1/58
(21)موطا مالك ج 1/335 مسند احمد ج 4/242 سنن بيهقى 6/234
(22)خطبه 27 نهج البلاغه
(23)خطبه 222 نهج البلاغه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 10:10  توسط مهدی   |