شيخيه بستر پيدايش بابيت و بهائيت

نويسنده :عزّ الدين رضانژادجايگاه امام در آفرينش‏

احسايى در آثار خود، توجه زيادى به مباحث امامت داشته است كه نمونه آن را در شرح مبسوط وى بر زيارت جامعه كبيره مى‏توان ديد. شاخص انديشه او در اين زمينه، توجه خاصى است كه به جنبه‏هاى تكوينى مقام امام نشان مى‏دهد؛ از جمله در بازگو كردن اين عقيده كه پيامبر (ص) و امامان، برترين مخلوقات خداوند و واسطه فيض او هستند. وى آنان را علل اربعه كائنات (علت‏هاى فاعلى، مادى، صورى و غايى) معرفى مى‏كند.

در فلسفه ارسطويى و حكمت اسلامى، هر يك از اين اقسام چهارگانه، گوياى جنبه‏اى از نيازمندى پديده به علت است. احسايى به استناد مضامين حديثى، كمال هر يك از چهارجنبه عليت را در وجود پيامبر (ص) و امامان(ع) نشان مى‏دهد و نتيجه مى‏گيرد كه آنان ((علل اربعه كاينات))اند.(34)

به اعتقاد وى پيشوايان معصوم(ع) واسطه فيض خدا هستند؛ يعنى، پس از آن كه خداوند آنان را خلق كرد، ايشان به اذن و مشيت الهى، موجودات ديگر را آفريدند. معصومان(ع) محل مشيت و اراده خداوند هستند و اراده آنان به اراده او است. از اين رو، آنان علت‏هاى فاعلى موجودات جهان اند.(35)

تنكابنى مى‏نويسد:

((بدان كه شيخ احمد ((رساله))اى نوشته است در باب اين كه مصلّى، بايد در ((اياك نعبد)) حضرت اميرالمؤمنين (ع) را قصد كند، زيرا كه خداوند مجهول الكنه است و آن‏چه در ذهن درآيد، مخلوق ذهن است؛ چنان كه حضرت صادق (ع) مى‏فرمايد: ((كلما ميزتموه باوهامكم بأدقّ معانيه فهو مخلوق مثلكم مردود اليكم)). پس بايد ((وجه الله)) را اراده نمود كه اميرالمؤمنين (ع) است)).(36)

همو آورده است:

((شيخ [احمد ]مى‏گويد: خلق كردن خداوند، عالم را و خلق كردن امام، عالم را مانند اين آيه خواهد بود: ((فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم)) و ائمه(ع)، يد الله مى‏باشند... چرا استبعاد در خالقيت ائمه مى‏نمايند و حال اين كه ((تبارك الله احسن الخالقين)) گواه بر آن است كه به جز خداوند، خالق ديگر هست و قول خداى تعالى در باب حضرت عيسى روح الله (و اذ تخلق من الطين كهيئة الطير)، شاهد اين معنا است و قول اميرالمؤمنين (ع) (أنا خالق السموات و الأرض) دليل بر اين مطلب است و اين كه اگر خداوند كسى را خلق كند كه او آسمان و زمين را به اذن او خلق نمايد و قدرت آن داشته باشد، اين دخل در لطف و أدل بر كمال قدرت خدا است و مردم بيشتر اذعان به اين معنا مى‏كنند. همين تقرير را اين فقير (تنكابنى) مؤلف كتاب ((قصص العلماء)) از حاج سيد كاظم رشتى [از شاگردان شيخ احسايى و جانشين او ]شفاهاً شنيدم؛ چون مدتى به مجلس درس او حاضر مى‏شدم...)).(37)

تنكابنى، سپس نقدى بر اين اعتقادات نگاشته است.(38)

غير از اين دو مورد، مسايل ديگرى شبيه اين، در كتاب ((شرح العرشيه)) از سوى شيخ احمد احسايى مطرح گرديده است.(39) البته اعتقاد به ((خالقيت))، ((رازقيت)) و ((حقيقت مشية الله)) بودن معصومان(ع)، به قدرى مشهور است كه بارها ميان شيخيه و مخالفانشان، مناظره و نزاع درگرفت و موجب تكفير آنان گرديد.

به عنوان نمونه، گفت‏وگويى ميان شيخ عبدالرحيم بروجردى، با حاج محمد كريم خان (پيشواى شيخيه كرمان) انجام گرفت. در اين گفت‏وگو و مناظره، كريم خان گفت: اميرالمؤمنين (ع) بر بالاى منبر فرمود: ((انا خالق السموات و الارض))، شيخ عبدالرحيم به او گفت: ((درآن عهد برخى حضرت على را كافر مى‏دانستند، مانند اهل شام. عده‏اى نيز او را خليفه چهارم و گروهى او را خليفه بلافصل پيامبر اكرم (ص) مى‏دانستند. در چنين عصرى چگونه ممكن است على (ع) چنين ادعايى كرده باشد و مردم هيچ گونه عكس العملى نشان نداده باشند))؟ و كريمخان سكوت كرد.(40)

نقد و بررسى‏

در تاريخ فرقه‏ها و مذاهب كلامى از فرقه‏اى به نام ((مفوّضه)) نام برده شده است.

عقايد آنان، خلاف تعاليم دينى و نصوص كتاب و سنت اتفاق عام مسلمانان است. از آن جا كه عقايد شيخيه در اين بخش، همان عقايد ((مفوّضه)) است، جهت تحليل و بررسى، از تفويض ومعانى مختلف آن و سپس تاريخچه اجمالى فرقه ((مفوّضه)) و بالاخره برخورد ائمه(ع) با ((مفوّضه)) سخن خواهيم گفت.

تفويض و معانى مختلف آن‏

((تفويض)) در لغت، به معناى واگذار كردن كارى به ديگرى و حاكم گردانيدن او در آن كار است.(41)

در اصطلاح علم كلام، عبارت است از: ((اعتقاد به اين كه خداوند متعال، پس از آفرينش بندگان، آنان را به خود واگذاشت تا هر كارى كه مى‏خواهند بكنند؛ بدون اين كه در اعمال آنان، نقشى داشته باشد)).

البته آن چه مورد بحث ما است، تفويض در معناى ديگرى، غير از نزاع معروف معتزله و اشاعره در باب جبر و اختيار است. هم‏چنين غير از اصطلاح ((مفوّضه)) درباب ((صفات خبرى)) است كه معتقداند: ((صفاتى مانند ((يد)) براى خدا ثابت است؛ليكن براى گرفتار نشدن در دام ((تجسيم و تعطيل)) و ((تأويل)) بايد معناى آن را به خود خداوند واگذار (تفويض) كرد.

از اين رو، تفويض در احاديث شيعه، در معانى مختلفى وارد شده كه مرحوم علامه مجلسى، آن‏ها را در شش معنا، جمع بندى كرده است كه فهرست آن چنين است:

1. تفويض در امر دين:

اين نوع از تفويض، مى‏تواند دو معنا داشته باشد:

الف) خداوند، كليه امور دين را به پيامبر (ص) و امامان معصوم(ع) واگذار كرده است، تا هر چه بخواهند، حلال كنند و هر چه بخواهند، حرام نمايند، بدون اين كه اين احكام را از وحى بگيرند. مسلماً اين معنا، با آموزه‏هاى صريح قرآن، مخالف است؛ چه اين كه پيامبر اكرم (ص) از روى هوا و هوس، سخن نمى‏گويد و هرچه مى‏گويد، وحى است: ((و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى))(42)

ب) خداوند، چون پيامبرش را به كمال رساند و آن حضرت (ص) به مقامى رسيد كه جز حق و صواب را انتخاب نمى‏كرد؛ پس اختيار بعضى از امور (مثل تعيين مستحبات در نماز و روزه و...) را به او واگذار كرد و سپس آن حضرت را با وحى تأييد كرد.

اين معنا نادرست نيست و رواياتى در تأييد، آن وارد شده است.(43)

2. تفويض اداره جامعه:

به اين معنا كه امور اجتماعى مردم (مانند امور سياسى، تعليم و تربيت و امثال آن) از سوى خداوند متعال، به پيامبر (ص) و امامان معصوم(ع) واگذار شد و بندگان، به اطاعت از آنان مأمور شدند.

اين معنا با نصوص كتاب وسنت، سازگارى دارد؛ چنان كه خداوند مى‏فرمايد: ((ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا))؛ ((آنچه را پيامبر (ص) براى شما آورده [و به آن فرمان داده ] در آن چه از آن نهى كرده، بازايستيد)).

3. تفويض بيان علوم و احكام:

به اين معنا كه هر گاه، صلاح دانستند احكام را براى بندگان، بيان كنند و هرگاه مصلحت ندانستند، بيان نكنند تا وقت آن فرا رسد. بديهى است يكى از ليست‏هاى بزرگ پيامبر (ص)، تبيين و تشريح دين است كه بنابر اعتقاد شيعه، پس از پيامبر (ص)، اين مهم بر عهده امام معصوم (ع) است تا ضمن بيان علوم دينى، از هر گونه تفسير به رأى و تحريف جلوگيرى گردد.

4. تفويض در كيفيت حكم:

يعنى اين اختيار، به آنان وگذار شده كه در مسائل مختلف، طبق ظاهر شرع حكم كنند، يا از علم خدادادى خود استفاده كرده، آن را در كيفيت حكم لحاظ نمايند.

5. تفويض در بخشش:

سرپرستى امر خمس، انفال و بعضى ديگر ا ز امور مالى حكومتى، به آنان واگذار شده و اين اختيار نيز به آنان داده شده است كه در موارد مختلف، هرچه را صلاح ديدند به ديگران ببخشند، يا اين كه آنان را از بخشش محروم كنند.(44)

6. تفويض در آفرينش:

خداوند، پيامبر اكرم (ص) و ائمه(ع) را آفريد و خلقت، روزى رساندن، تربيت، ميراندن و زنده كردن بندگان را به آنان واگذار كرد.

اين مسأله ممكن است، به يكى از دو معنا باشد؛

الف) پيامبر (ص) و ائمه(ع)، همه اين كارها را با قدرت و اراده خودشان - بدون هيچ دخالتى از سوى خداوند - انجام مى‏دهند.

اين ديدگاه، كفرى است صريح و ادله عقلى و نقلى، بر بطلان آن گواهى مى‏دهند

ب) خداوند، اين كارها را، مقارن با اراده ايشان، انجام مى‏دهد (ماند اين كه موسى اراده مى‏كند و مقارن آن، خداوند عصا را تبديل به مار مى‏كند)، تا بدين وسيله، صدق و راست گويى آنان را به اثبات رساند.

اين‏معنا اگرچه عقلاً محال نيست؛ اما روايات ردّ ((تفويض))، آن را مردود مى‏شمارد؛ مگر در هنگام ظهور معجزات.(45)

البته در همين موارد نيز استناد حقيقى فعل، به خداوند متعال است و آورندگان معجزه، به اذن و فرمان او كارى را انجام مى‏دهند و در اين گونه امور، خودشان را به جاى ((خالق)) نمى‏گذارند.

((تفويض)) مورد نزاع، قسمت اول از معناى ششم است.

گروهى از غلات، تفويض به اين معنا را مطرح مى‏كردند كه به نام ((مفوضّه)) شهرت يافتند. آنان همواره مورد انكار و اعتراض ائمه(ع) و اصحاب آنان بوده‏اند. عالمان، فقيهان و متكلمان اسلام نيز آنان را طرد نموده، در زمره مشركان و كافران قلمداد مى‏كردند.

فرقه‏ شناسى مفوّضه

چنان كه گذشت، ((مفوّضه)) به كسانى اطلاق مى‏شد كه خلق، رزق، زنده كردن و ميراندن را به پيامبر (ص) و ائمه(ع) نسبت داده، معتقدبودند: خداوند همه امور عالم را به آنان واگذار كرده است. اين كه ((مفوّضه)) گروهى از ((غلات))اند يا جداى از آن‏ها؛ چند ديدگاه مطرح است. در بخشى از روايات، مفوضه به عنوان گروهى جداى از غاليان قلمداد شده‏اند. در زمان ائمه(ع) - به ويژه در زمان امام رضا (ع) - نوعاً از اين گروه فراوان نام برده شده است.(46)

در ميان متكلمان و نويسندگان فرق و مذاهب، مفوّضه - چه به شكل يك گروه مستقل يا گروهى از غلات - حكم يكسانى با غاليان دارند و بر آنان، حكم شرك و كفر جارى شده است. چه بسا بى‏اشكال باشد كه گفته شود: ((غلاتِ مفوّضه)) به صورت مضاف و مضاف اليه، وصفى در زبان فارسى و وصف تبيينى در زبان عربى است. گواه اين مدعا بخشى از زيارت حضرت حجت (عج) است كه در آن آمده است:

((الحمد لله الذى هدانا لهذا... و لم يجعلنا من المعاندين الناصبين و لا من الغلاة المفوّضين...)).(47)

شيخ مفيد (ره)، مفوضه را جزء غاليان مى‏داند؛ اما فرقى بين آنان وغلات ديگر قائل مى‏شود؛ به اين كه مفوضه، اعتراف دارند كه ائمه(ع) حادث و مخلوق‏اند نه قديم، اما با اين حال آنان را خالق موجودات و رازق آنان مى‏دانند و مدعى‏اند كه خداوند، فقط آنان را خلق كرد. سپس كار خلقت جهان و همه كارهاى آن را، به آنان واگذار كرد.(48)

شيخ صدوق (ره) بدون آن كه فرقى ميان مخالفان مفوضه قائل شود، هر دو گروه را ذكر كرده و آنان را كافر و بدتر از يهود، نصارا و مجوس دانسته است.(49)

نويسندگان فرق و مذاهب هم آورده‏اند:

((مفوضه، اعتقاد دارند كه خداوند واحد ازلى، شخص كاملى كه بدون كم و زياد بود، به جاى خود گذاشت و تدبير و خلقت عالم را به او واگذار كرد. اين شخص، همان محمد، على، فاطمه، حسن و حسين و بقيه ائمه هستند كه در معنا يكى مى‏باشند. آنان گمان مى‏كنند كه معرفت خداى قديم ازلى، لازم نيست و بايد محمد(ص) را شناخت كه خالقى است كه امر خلق به او واگذار شده است و او خالق آسمان‏ها و زمين، و كوه‏ها، انسان‏ها، جن و هر آن چه در عالم هست، مى‏باشد)).(50)

يادآورى اين نكته نيز لازم است كه مفوضه، مخالفان عقايد خود را به نام ((مقصّره))؛ يعنى، كوتاهى كنندگان در معرفت پيامبر(ص) و ائمه(ع) مى‏شناختند و مى‏گفتند:

((چون آنان به اين نكته نرسيدند كه محمد خالق است و امر به او واگذار شده است، بايد مراقب حلال و حرام باشند و اعمال مقرّر در فقه اسلامى را انجام دهند كه درحقيقت اين اعمال، غُل هايى است براى آنان، به منظور عقوبت آن‏ها در كوتاهى در معرفت)).(51)

نتيجه

((شيخيه)) ادعاهايى را مطرح كرده‏اند كه پيش از آن‏ها، گروه‏هاى ديگر از زمان ائمه(ع) به بعد آن را مطرح كرده بودند و مورد تكفير قرار گرفتند. چنين ديدگاه غلوآميزى، علاوه بر آن كه خود گناه بزرگى است، زمينه پيدايش افكار ديگرى (مثل ادعاى الوهيت، تجلى ذات حق، و حلول حق تعالى در افراد و...) شده است.

مفوّضه از ديدگاه پيشوايان معصوم ع

در پايان اين گفتار، جهت تبيين علت صدور حكم تكفير شيخ احمد احسايى و پيروان وى، از سوى عالمان بزرگ آن عصر و نيز نتيجه‏گيرى از مطالب گذشته بايسته است كه موضع پيشوايان معصوم(ع) را مطرح كنيم تا اتمام حجت و تذكارى براى گروندگان به تفويض باشد و نيز با حفظ مقام و شأن پيشوايان دين، آنان را از هر گونه مقام الوهيتى منزه داريم:

1. امام صادق(ع) در ردّ كسانى كه مى‏گفتند: ((ائمه رزق و روزى بندگان را اندازه‏گيرى مى‏كنند)) فرمود:

((به خداوند سوگند! ارزاق ما را جز خداوند، تقدير و اندازه‏گيرى نمى‏كند. من خود، به غدايى كه براى خانواده‏ام احتياج داشتم، سينه‏ام تنگ و فكرم مشغول شد، تا اين كه رزق آنان را، تأمين كردم و نفسى به راحتى كشيدم)).(52)

2.امام رضا (ع) وقتى كه شنيد برخى، صفات خداوند رب العالمين را به حضرت على(ع) نسبت مى‏دهند، بدنش لرزيد و عرق از سر و رويش جريان پيدا كرد و فرمود:

((منزّه است خداوند! منزّه است خداوند از آن چه ظالمان و كافران درباره او مى‏گويند! آيا على (ع) خورنده‏اى در ميان خورندگان، نوشنده‏اى در ميان نوشندگان، ازدواج كننده‏اى در ميان ازدواج كنندگان و گوينده‏اى در ميان گويندگان نبود!؟

آيا او نبود كه در مقابل پروردگار خود، در حالى كه خاضع و ذليل بود، به نماز مى‏ايستاد و به سوى او، راز و نياز مى‏كرد؟ آيا كسى كه اين صفاترا دارد، خدا است؟ اگر چنين است پس بايد همه شما خدا باشيد؛ چون در اين صفات، با على (ع) مشترك مى‏باشيد؛ صفاتى كه همه آن‏ها، دلالت بر حدوث موصوف آن‏ها دارد)).

آن گاه در جواب پرسش راوى - كه معجزات آن حضرت (ع) رادليل غاليان براى الوهيت او ذكر كرده بود - فرمود:

((اما معجزاتى كه از او به ظهور رسيده، فعل خودش نبوده؛ بلكه فعل قادرى بود كه شباهت به مخلوق‏ها نداشت...)).(53)

3. از امام رضا (ع) درباره غاليان و مفوّضه سؤال شد؛ آن حضرت در جواب فرمود: ((غلات، كافراند و مفوّضه، مشرك)).

سپس هرگونه ارتباطى با آن‏ها - حتى كمك كردن به وسيله يك كلمه - را موجب خروج از ولايت خدا و رسول و اهل بيت(ع) دانستند.(54)

4. امام رضا (ع)، در حديثى فرمود:

((كسى كه گمان كند، خداوند عزّوجلّ كار آفرينش و روزى را، به حجت‏هاى خود (پيامبر (ص) و ائمه(ع)) واگذار كرده است، قائل به تفويض شده و مشرك گرديده است)).(55)

5. و نيز از آن حضرت درباره تفويض سؤال شد، امام در پاسخ فرمود:

((خداوند متعال، امر دينش را به پيامر (ص) واگذار كرد و فرمود: ((ما آتاكم الرّسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا))(56)؛ ((هر آن چه را رسول به شما فرمان مى‏دهد، برگيريد و از آن چه شما را باز دارد، بازايستيد))؛ اما امر خلق و رزق را به او واگذار نكرد)).

سپس با تصريح به آفريدگارى خداوند، آيه 40 سوره ((روم)) را يادآور شد، و بدين وسيله به شرك مفوّضه اشاره فرمود.(57)

مقام والاى پيامبر و پيشوايان معصوم(ع)، در عبوديت ذات حق تجلى پيدا كرده است. اشرف مخلوقات و افضل پيامبران، با وصف ((عبده و رسوله)) ستوده شده است. ما نيز بايد آنان را به گونه‏اى بستاييم كه خودشان راضى باشند و از هرگونه غلوّ و زياده‏روى پرهيز كنيم. گروه‏هاى زيادى در تاريخ اسلام، به ((غلو)) كشيده شده و از اين طريق، به بيراهه رفته‏اند. شيخيه و شيخيگرى، از اين گونه بيراهه‏ها است كه جمعى، در گرداب آن فرو رفته‏اند و به جاى ((توحيد))، به ((شرك)) و ((كفر)) گراييده‏اند. افكار شرك آلود آنان، زمينه ساز پيدايش مدّعيان دروغين نيابت خاصه حضرت ولى عصر (عج) گشته است. (چنان كه سيدكاظم رشتى مدعى آن بود). و برخى نيز در ادامه راه، ادعاى ((بابيت)) و سپس ((مهدويت)) و ((رسالت)) را سردادند (مانند سيد على محمد باب).

بر همه ماست كه با مراقبت، دورانديشى و مطالعه مباحث غلو و غاليان(58) مواظب باشيم به نام دفاع از اولياى الهى و خودسازى و تصفيه باطن، به چنين دام هايى گرفتار نياييم.


1. ر.ك: معجم الفرق الاسلاميه، شريف يحيى الأمين، ص 149.

2. فرهنگ فرقه‏هاى اسلامى، دكتر محمد جواد مشكور، با مقدمه و توضيحات، كاظم مديرشانه‏چى، ص 266.

3. دليل المتحيرين، سيدكاظم رشتى، ص 10 - 11.

4. منابع عمده شرح حال شيخ احمد احسايى عبارت است از:

الف) رساله‏اى كوتاه كه وى به درخواست فرزند بزرگش محمد تقى نگاشته و در آن از سال‏هاى نخست زندگى و احوال درونى خود گفته است.

ب) اثرى است از فرزندش شيخ عبدالله.

بخش‏هايى از كتاب ((دليل المتحيرين)) شاگرد و مدعى جانشينى او سيد كاظم رشتى كه حاوى مطالبى است افزون بر دو مأخذ پيشين.

در اين گفتار، بخش‏هايى از مقاله آقاى زين‏العابدين ابراهيمى كه در دائرة المعارف بزرگ اسلامى ذيل احسايى با استناد به مدارك و منابع مذكور آمده، استفاده شده است، چنان كه مصادر ديگر هم مورد توجه قرار گرفت.

5. ميان ((داغر)) و پدرش رمضان، نزاعى درگرفت و ((داغر)) منطقه زندگى پدر را ترك گفت و در مطيرفى (يكى از روستاهاى احساء) سكونت گزيد. اجداد شيخ احمد، تا داغر چنين است: احمد بن زين الدين بن ابراهيم بن صقر بن ابراهيم بن داغر. ر.ك: شيخى‏گرى بابى‏گرى از نظر فلسفه، تاريخ و اجتماع، مرتضى مدرّس چهاردهى، ص 7.

6. ر.ك: شرح احوال شيخ احمد احسايى، عبدالله احسايى، ترجمه محمد طاهر كرمانى، كرمان، سال 1387 ه ق، ص 133 - 134.

7. همان، ص 134.

8. همان، ص 134 - 136.

9. همان، ص 139 - 141.

10. ر.ك: قصص العلماء، تنكابنى، ص 35.

11. ر.ك: شرح منظومه سبزوارى، ج 2، ص 65.

12. شرح احوال شيخ احمد احسايى، همان، ص 19 - 23.

13. وى از سال 1212 تا 1250 ه ق سلطنت كرد.

14. براى متن يكى از نامه‏ها ر.ك: فهرست كتاب مشايخ عظام، همان، ص 166.

15. شرح احوال شيخ احمد احسايى، همان، ص 26 - 40.

16. دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 6، ص 662.

17. همان، ص 663 به نقل از: اجازات الشيخ احمد الأحسايى، حسين على محفوظ، صص 37 - 40، نجف، 1390 ق / 1971 م.

18. همان، به نقل از: انوار البدرين، على بحرانى، به كوشش محمد على طبسى، نجف، 1377 ه ق، ص 406 - 407؛ ((چند اجازه))، احمد احسايى، ص 1 و 2، 7؛ دليل المتحيرين، سيد كاظم رشتى، صص 51 - 55.

19. ر.ك: فهرست كتب مشايخ عظام، ابوالقاسم ابراهيمى، كرمان، چاپخانه سعادت، ص 115 و... .

20. ر.ك: ((اللمعات))، حسن گوهر، صص 39 - 40.

21. انوار البدرين، همان، ص 407.

22. لباب الألقاب، حبيب الله شريف كاشانى، ص 54، تهران، 1378 ه ق.

23. ر.ك: الذريعة، ج 11، ص 18.

24. فهرست تصانيف شيخ احمد الاحسايى، رياض طاهر، ج 1، ص 29، كربلا، مكتبة الحائرى العامة.

25. مقدمه بر شرح الزيارة، عبدالرضا ابراهيمى، ص 24.

26. چند اجازه، همان، ص 1 و 6.

27. الذريعه، ج 1، ص 141؛ كشف الحجب و الأستار، اعجاز حسين كنتورى، ص 20، كلكته، 1330 ه ق.

28. ر.ك: رسالة فى ترجمة الشيخ على نقى الأحسائى، على حائرى اسكويى، (همراه عقيدة الشيعه)، صص 95 - 96، كربلا، 1384 ه ق.

29. ر.ك: فهرست كتب مشايخ عظام، همان، ص 141.

30. قصص العلماء، صص 30 - 66.

31. همان، ص 44.

32. اعيان الشيعه، ج 2، ص 590.

33. ر.ك: شرح الزيارة الجامعة الكبيرة، ج 3، صص 217 - 219.

34. ر.ك: شرح الزيارة الجامعة الكبيرة، ج 3، صص 65، 296 - 298؛ ج 4، ص 47 و 48، 78 - 80؛ مجموعة الرسائل، ص 323.

35. همان.

36. قصص العلماء، ص 55.

37. همان، ص 48.

38. همان، صص 48 - 50.

39. شرح العرشية، ص 324.

40. براى توضيح بيشتر اين قصه ر.ك: قصص العلماء، ص 50.

41. تاج العروس من جواهر القاموس، محمد مرتضى زبيدى، ج 5، ص 71.

42. نجم (53)، آيه 3 و 4.

43. ر.ك: بحارالانوار، ج 25، ص 312؛ ج 3، ص 344؛ ج 101، ص‏342.

44. ر.ك: همان، صص 326 - 350.

45. ر.ك: همان، صص 347 - 350.

46. ر.ك: همان، ص 273، 228، 337؛ ج 44، ص 271.

47. همان، ج 102، ص 103.

48. مصفنات الشيخ المفيد، تصحيح الاعتقاد، ج 5، صص 133 - 134.

49. الاعتقادات، ص 97.

50. ر.ك: المقالات و الفرق، سعد بن عبدالله اشعرى قمى، صص 60 - 61؛ مقالات الاسلاميين، ابوالحسن على بن اسماعيل اشعرى، ص 14.

51. ر.ك: المقالات و الفرق، همان، ص 92؛ فرق الشيعه، نوبختى، ص 93؛ و نيز كاربرد ((مقصّر)) و ((تقصير)) نسبت به عده‏اى از محدثان، ر.ك: بحارالانوار، ج 25، صص 345 - 346.

52. بحارالانوار، ج 25، ص 301.

53. همان، صص 276 - 277.

54. همان، ص 328.

55. همان، ص 329.

56. حشر (59)، آيه 7.

57. همان، ص 328.

58. خوانندگان گرامى را به مطالعه كتاب تحقيقى ((غاليان يا كاوشى در جريان‏ها و برآيندها)) نوشته نعمت الله صفرى فروشانى، توصيه مى‏كنيم. چنان كه ما در برخى مباحث از فصل دوم و سوم آن بهره گرفتيم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 17:14  توسط مهدی   |