اعمال زشت و ناپسند صوفیان : در این فصل به بیان برخی از اعمال نکوهیده  سران صوفی و کارهای زشت و ناپسند آنان خواهیم پرداخت . توجه داشته باشید که : اعتقاد این پیروان به بزرگان پر کینه و تعصب اهل سنت و خویش ببینی به آنان و صرف عمرشان در تحقیق و بررسی سخنان آن ها و پیمودن راهشان ، بسیار نیازمند است که به بیان برخی معایب و کارهای ناپسند آنان بپردازیم تا برای انسان های غافل ، هشدار و برای اهل خرد یاد آوری باشد تا از پیروی عناصری این چنین پرهیز و از آنان و از پیروانشان بیزاری جویند. قبلا در باب دوم ، حدیثی که دلالت بر نهی ار فریب خوردن به وسیله آنان و امثالشان داشت یاد آوری شد . اگر به وضعیت امروزه بنگرد ریا و نیرنگ فراوان در آن به خوبی برایتان روشن می شود و تحقیقا روا نیست به وضعیت ظاهری عبادت کنندگان و پارسایان  نگریست و از آنان در گفتار و کردار غیر موافقشان با شرح ، کو کورانه تقلید کرد . ماجرای ابلیس در این خصوص در خور توجه است در احادیث ، پند و اندرز ها و سخنان  حکمت آمیز پراکنده ای از ابلیس روایت  شده که از اعمال و کردار صو فیان به مرتب افزون تر است ولی شیطان همراه با فرشتگان دوازده هزار سال خدا را  پزستش نمود و سپس در این سجده از او نافرمانی کرد و در دامن کفر قرار گرفت و سزاوار جاودانگی در آتش دوزخ گردید . نقل شده که شیطان تنها  یک سجده  را چهار هزار سال انجام داد . بنابراین چگونه  برای یک انسان خردمند روا و جایز است به وسیله یکی از دشمنان دین که از او پند و اندرز و تظاهر به پارسایی و عبادت و نظیر آن را دید ، فریب بخورد و در کار های ناپسندش از او پیروی نماید ؟ غزالی صاحب کتاب (( الاحیاهء )) از جمله کسانی است که صوفی ها به واسطه گفتارش فریب خورده  اند آنان به سخنان وی فوق العاده اعتماد دارند به گونه ای که مدعی اند او شیعه است در صورتی که او از بزرگترین کینه ورزان و سر سخت ترین دشمنان شیعه به شمار می آید . در این جا به بیان دوازده مورد از کار هایی که از وی سر زده خواهیم پرداخت : 1- او پس از تلاش های زیاد و ریاضت های فراوان و رسیدن به مرحله کشف و شهود ، مدعی شده   که برایش  کشف شده ابوبکر به مراتب به علی (ع) برتری  دارد و این موضوع برای کسانی که به مطالعه کتاب وی پرداخته باشند روشن است و قبلا در مبحث کشف به این مطلب اشاره شد . 2- وی بر مبنای اشاعره  صریحا جور و ستم تبهکاری و کفر را به خدا نسبت داده و گفته است : نیکی و بدی و ایمان و کفر از ناحیه خدا   است .....  تا آخر سخنانش که در کتاب وی موجود است و ابن طاوس نیز در کتاب (( الطرایف )) این سخن از او نقل کرده است  بنابراین، چگونه  برای کسی که منسوب  به شیعه است رواست از چنین فردی تقلید و پیروی کند و بدو خوش بین باشد در صورتی  که اقرا و اعتقاد وی ، این گونه است . 3-وی در کتابش به صراحت نا سزا گویی یزید و حجاج را جایز نمی داند و عبارتش قبلا یاد آوری شد .  آیا مخالفت و دشمنی با دودمان پیامبر اکرم (ص) فراتر از این یافت می شو د؟ در صو رتی که  شیعه و سنی این روایت معروف را نقل کرده و همه جا گسترش و رواج یافته که ابوسفیان بر شتری سوار بود و معاویه معار آن را در دست داشت و یزید آن را می راند . رسول اکرم (ص) فرمود : (( لعن الله الراکب و القائد والسائق : 1 خداوندا : 1 ! شتر سوار و آن کس که مهارش را در دست دارد و کسی که آن را می راند ، لعنت کند )) . آیا غزالی بر این باور است که نبی اکرم ( ص) کاری را که حلال و جایز نبوده انجام داده است ؟ و یا بر این اعتقاد است که اسلام یزید صحیح بوده ؟ که البته چنین موضوعی بر خلاف اجماع و اتفاق شیعه است . بنابراین ، اگر این حدیث را همراه فرموده  متعال (( و ما ینطق عن الهوی ان هوالا و حی یوحی : 2 پیامبر از سر هوا و هوس سخن نمی گوید آنچه بیان می کند سخنان وحیای  است  که  به او  وحی می شود )) و روایتی  که کشّی آن را از پیامبر (ص) نقل کرده که فرمود : (( من تاثم ان یلعن من لعنه الله فعلیه لعنه الله : 3 هر کس از لعن کردن فردی که خدا  خود داری کند ، لعنت خدا بر او باد .)) ملاحظه نمایید چنانچه از چارچوب انصاف بیرون انصاف نروید آن چه در باره حلاج و امثال او بیان می شود نتیجه دو مقدمه ای است که از دو حدیث قبلی استفاده می شود سپس به این آیه شریفه بنگر (( و من یقتل مومنا متعمد ا فجزاه خالدا فیها و غضب الله علیه و لعنه : 4 کسی که مومنی را عمدا به قتل برساند ، پاداش دوزخ است و در آن جاودان خواهد ماند و خداوند  بر او خشمگین می شود و وی را لنت می کند )) آیا غرالی بر این باور است که اباعبدالله الحسین (ع) اهل ایمان نبوده به همین دلیل لعنت کردن قاتل وی جایز نیست چنان که لعن قاتل هر مومنی جائز است ؟ پس ای اهل بسیرت عبرت بگیرید !. 4-غزالی در رساله ای که آن را (( المنقذ من الضلاله )) 5 نامیده سخنی آورده که محتوایش رد بر کسانی است که دستورات دینشان را از امام معصوم میگیرند و آن ها را نظر گفته خودشان که دستورات را از معصومین (ع) مس گیرند ، آموزندگان نامیده است . وی پس از ترک تحصیل و اشتغال به علو م و ده سال تنهای و خلوت گزینی و ریاضت  می گوید : اموری برایم کشف شد که امکان وصفش نیست و به قطع  و یقین پی بردیم که صوفیان ره پویان طریق الهی اند به گونه ای که در بیداری ، فرشتگان و ارواح پیامبر را می بینند و از آنان صدا هایی می شوند و یا از آن ها بهره هایی می گیرند سپس پا فراتر نهاده به مشاهده چهره ها و نظایر و شکل ها پرداخته و می گوید : آن چه در این امور  برایم  آشکار شد حقیقت و خاصیت نبوت است . آن گاه به بیان مطلبی در مورد ادعای کسف پرداخته تا این که به صراحت در زمینه بطان مذهب  شیعه آغاز سخن کرده  و می گوید  : میان مردم شایعه  شده که در مردم آشنای به امور ، از ناحیه معصوم سخن می گوید : میان مردم شایع شده که در مورد آشنایی به امور، از ناحیه معصوم سخن می گویند به همین دلیل در پی کتب آنان و گردآوری مقالاتشان بر آمدم و برخی کلمات جدید و نو به دستم رسید که آن ها را تنظیم کرده و به پاسخ آن ها دست یافتم . به گونه ای که یکی از اهل حق پیروی از ان ها را برای اثباتصحت و دلیلشان خوشایند ندانست و گفت: آنان خود باید چنین تلاشی کنند زیرا اگر تحقیق و تنظیم دلایل توسط شما انجام نشده بود، آن ها در برابر چنین شبهاتی از یاری مذهب خویش عاجز و ناتوان بودند، البته این اعتراض و ناخوشایندی از جنبه ای درست است . احمد بن حنبل((حرث محاسبی)) را در مورد کتاب که رد بر معتزله نوشته بود، مورد اعتراض قرار داد، حرث گفت: رد نوشتن بر بدعت گذاران واجب است. احمد گفت: آری، ولی شما نخست شبهه آن هارا نقل کردی و سپس بدان پاسخ دادی، از این رو اطمینان نداری کسی شبهه ای را مطالعه کند و آن را بفهمد ولی توجه به پاسخ آن نداشته باشد و یا در پاسخ دقت کند ولی جان کلام را درک نکند. آن چه احمد بن حنبل گفته در صورتی صحیح است که شبهه ای معروف نباشد . ولی هر گاه شبهه ای مشهور و معروف گشت، پاسخ آن نیز واجب است. منظور ما نقل همین مطلب بود. .... اکنون کینه شدید وی را نسبت به شیعه و پیشوایان آن ها ملاحظه کنید. 5- وی (غزالی) در رساله ای بدان اشاره شد در مقام ردّ بر شیعه که مدعی گرفتن دستورات دین از امام معصوم اند، می گوید خلاصه این که سخن آنان (شیعیان) هیچ گونه حاصل و سودی برایشان ندارد و اگر کج فهمی نابخردان نبود، آن بدعت با وجود ضعفش به این پایه نمی رسید، ولی تعصب شدید منحرفان از حق را، به طولانی شدن نزاع و کشمکش با آنان در مقدمات و مبارزه با آن ها واداشت . بدین ترتیب، در مورد ادعایشان که خود را نیازمند آموزش و آموزگار دیده و هیچ آموزگاری جز آموزگار معصوم را شایستهنمی دانستند، با آن به مبارزه پرداختیم. وی نظیر این سخنان را ادامه داده تا آنجا که امکان خطا و اشتباه در اجتهاد را به همه پیامبران الهی نسبت می دهد تا چه رسد به معصومین آن ها. 6- نیز وی در کتاب((القسطاس المستقیم)) گفته است: در این کتاب میزان معیار هایی وجود دارد که موجب رفع اختلاف در هر چیزی خواهد شد. سپس می گوید: اگر گفتهشود: هر گاه چند میزان و معیار در دست توست چرا اختلاف میان مردم را برطرف نمی سازی؟ در پاسخ می گویم: اگر به سخنان من گوش فرا دهند اختلافات میان آن ها را برطرف می سازم و راه برطف ساختن اختلاف را برایشان بیان خواهم کرد. ولی امام و پیشوای تو قصد برطرف ساختن میان مردم را دارد.در صورتی که به سخنانش گوش فرا نمی دهند. اگر چنین نیست چرا تاکنون اختلافات برطرف نشده است؟ و علی بن ابی طالب که در رأس ائمه است، چرا اختلافات را از میان برنداشته است؟ او قادر بر چنین کاری نیوده و آِا به سبب دعوت دعوت وی جز فزونی اختلاف چیزی میان مردم به وجود آمده است؟ و گفته خود را در سخنانی چنین وقیحانه به درازا می کشد و مدّعی می شود خود، اختلافات مردم را برطرف می سازد و امام(ع) قادر بر چنین کاری نیست و دیگر سخنانی از این دست که با اعتقادات شیعه کاملاً در تناقص است.1 7- هم چنین در رساله یاد شده افزوده است: منظور ما اکنون جز بیان فساد و مذهب آنان- یعنی شیعه- چیز دیگری نیست. قبلاً یک بار درکتاب ((المستظهرین)) و بار دوم در کتاب ((حجة الحق)) و بار سوم در پاسخ مقاله ای که در مورد این دو به من رسید و بار چهارم در الدرج المرقوم)) و پینجمین بار در کتاب(( القسطاس المستقیم)) که کتاب مستقل در بیان میزان علوم و ابزار بی نیازی از امام است، این مطلب را یاد آور شده ام، بلکه منظور این است اینان- شیعه- بهره ای از شفایی که آن ها از تاریکی های زمین رهایی بخشد،ندارند. بلکه افزون بر این که از اقامه دلیل بر تعیین امام عاجز و ناتوانند هنگامی که با آنان کنار آمدیم در جهت نیازمندی به آموزش و آموزگار معصومی که وی را معین کرده بودند آنان را تصدیق کردیم. در مورد علم و دانشی که از امام می آموزند از ان ها پرسش نمودیم،  ولی چیزی ارائه ندادند وب هامام غایب واگذار کردند و بدین ترتیب عمرشان را در جستجوی آموزگار تباه ساختند و از او چیزی نیاموختند نظیر فردی که بدنش آلوده به نجاست است و در پی یافتن آب تلاش می کند زمانی که به آب دست یافت ، از آن استفاده نکرده و هم چنان بر آلودگی باقی می ماند. به دشمنی و کینه تزی و تعصب شدید وی بنگرید! این سخنان تنها از سر غلبه هوای نفس و دشمنی سر می زند.بدین سان، وضعیت و سخنان این فرد تا این پایه رکیک است بر خلاف سخنانش در جاهای دیگر ((و من لم یجعل الله له نوراً فما له من نور؛ کسی که خداوند برایش نوری مقرر نداشته باشد از نوری برخوردار نخواهد بود)). 8- او در کتاب(( الاحیاء)) و دیگر کتب خود تکرار کرده و گفته است: رافضی ها((شیعه))خذلم الهه چنین و چنان گفته اند. سپس به نقل گفته های شیعه امامیه می پردازد و به پندار خود بر آن ها خط بطلان می کشد.شگفت آور از این، عبارتی است که ابن ابی الحدید آن را در شرح نهج البلاغه نقل کرده و گفته است : هنگامی که غزالی از طوس به بغداد آمد، مردم را پند و اندرز می داد و به شیطان تعصب خاص داشت و می گفت: شیطان، سر کرده یکتا پرستان است و از شیطان حکایتی نقل کرده که دلالت دارد وی از موسی (ع) کامل تر بوده است. 9- او در کتاب ((الاحیاء)) می گوید: هر گاه فردی رافضی –شیعه- نزد ما آمد و مدعی شد کسی از خانواده او کشته شده ، در پاسخ او می گوییم: خونت هدر رفته است. زیرا ستاندن آن مشروط به حضور امام تواست بنابراین، او را حاضر کن، تا خونی که از خانواده ات ریخته شده، بازستاند. 10- او در کتاب یاد شده صریحاً غنا را تجویز کرده تا آنجا که برای بیان احکام غنا کتابی نوشته در آن داد سخن داده است در صورتی که قبلاً پی بردید غنا مخالف با ضروریات مذهب شیها امامیه است. 11- وی در کتاب القسطاس المستقین)) بر ردّ شیعه که مدّعی نیازمندی به امام معصوم اند، سخنی فوق العاده ضعیف بیان کرده و شبهاتی پوچ و واهی یاد آور گشته است و ادعا کرده که خود، برای برطرف ساختن اختلافات، پنچ معیار و میزان را از قرآن استخراج کرده و در این راستا به آیاتی فاقد دلالت کافی و اخصّ از دعوی، استناد جسته و مرجع دلیل وی قیاس است و با یاد آوری معیار های شیطان مدّعی شده که ابراهیم  خلیل(ع) آن ها را به کار گرفته و با پیروی از شیطان به اشتباه فوق العاده بزرگی دچار گشته و شیعیان نیز چنین کرده اند و سپس در پایان سخنانش مدّعی امامت برای خود شده و رجوع مردم به خویشتن و امثال خود را واجب شمرده است. در خور توجه است که این سخنان بیهوده ، خود دلیل بر انحراف وی از راه حق است . البته اگر این کار نیاز به دلیل داشته باشد! 12- از بررسی کتب وی و کتب شیعیان به خوبی روشن است که میان آن ها تناقص کلی وجود دارد. از این رو، شیعیان در شمار رجال احادیث و در کتب خویش از وی نامی نمی برندو سخنان و استدلال وی را نقل نمی کنند و به روایت او استناد نمی جویند و در کتب اصول و فروعشان جز با نکوهش و نظیر آن را از وی یاد نمی نمایند او نیز از هیچ یک از علمای شیعه مطلبی جز به نحو اعتراض آمیز و نکوهش گرانه، مطلبی نقل نمی کند. اگر بگویید: در رساله ای تقریباً دو ورقی به نام ((سرالعالمین)) به غزالی نسبت داده می شودکه از ان بر می اید وی به مقدم داشتن امیر مومنان(ع) در امر خلافت بر دیگران تمایل داشته است. در پاسخ خواهیم گفت : به فرض صحت نسبت رساله یاد شده به غزالی ، اگر این رساله قبل از دیگر کتب وی به نگارش درآمده ، در حقیقت غزالی بعد از نوشتن آن از حق منحرف شده است و از ظاهر رساله اش ((المنقذ)) چنین بر می آید که وی آن را در پایان عمرش به نگارش در آورده . بلکه گاهی بدان مطلب تصریح نیز کرده است و کتب مشهور خود را در آن یاد آور شده و تاریخ نگارش آن رساله بعد از سال 500 و در گذشت وی سال 505 معروف است. او در پی همراهی سید مرتضی در مسیر مکه به تشیع گرویده است. با این که چنین چیزی صحیح نیست بلکه وفات سید مرتضی پیش از ولادت غزالی و یا نزدیک به آن بوده است. برخی از اهل تحقیق این رساله را از غزالی نمی دانند و در مقام انکار آن در آمده اند. و فرضاً اگر ثابت شود رساله از اوست. آن را در اوایل عمرش نوشته  بنابراین آیا می توان از کتبی که قبل از رجوع وی به حق به نگارش درامده ، پیروی کرد؟ آیا در این صورت لازمه این کار، بی اعتباری تمام کتب قبلی وی و مکاشفات او و پنبه شدن آن چه را رشته، تلقی نمی شود؟ با این وصف میان سخن کوتاه وی در رساله یاد شده و بین روایتی که از ابوبکر و عمر نقل کرده که با گفتن جملاتی نظیر ((لولا علیّ لهلک عمر))1 ((کانت بیعه ابی بکر فلته و قی الله المسلمین شرها فمن عاد الی مثلها فاقتلوه اقیلونی فلست بخیرکم و علیّ فیکم))2 و دیگر مواردی که اقرار به حق کرده اند ، چه تفاوتی وجود دارد؟ بنابراین، آن گونه که صوفیان در مورد غزالی ، مدعی اند لازمه تشیع غزالی تشیع ابوبکر و عمر و حجت سخنان آنان خواهد بود. در صورتی که وی در موارد متعددی به تکفیر شیعیان پرداخته است. پس چه شد علما و اندیشمندان مسلمانی که عمر خویش را در راه آن سپری کردند، از جاده حق بیرون رفتند؟ یا آنان به پایه غزالی و یا نزدیک به او نیز نبودند؟و کاش آنان را از زمره یزید و حجاج به شمار می آوردنند و از سبّ و اهانت و نکوهش و لعن آن ها دست بر می داشتند. در این موضوع دقت نما و از اوج بی انصافی که اینان بدان رسیده اند، به شگفت آی.    
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 20:34  توسط مهدی   |